چگونه به همسرمان دروغ بگوییم

سه نفر دور هم جمع‌شده بودند و جروبحث می‌کردند. پیرمردی از راه رسید و به آنان گفت: «فرزندانم! چرا این همه سروصدا راه انداخته‏‌اید؟» پاسخ دادند: «ای پدر! ما 100 دلار شرط‏‌بندی کرده‏‌ایم تا به کسی بدهیم که بزرگ‏ترین دروغ را بگوید. حال، هریک از ما دروغی گفته و مدعی است که دروغش از دروغ دیگران بزرگ‏تر است.» پیرمرد گفت: «فرزندانم! کار درستی نمی‏‌کنید. دروغ‌گفتن مطلقاً خطاست و من تاکنون هیچ دروغی نگفته‌ام.» آن سه تن گفتند: «هورا!» و به‌اتفاق آرا، او را برندۀ مسابقه شناختند.

ظاهراً همۀ ما دروغ‌گویی را بد و عملی رذیلانه می‏‌دانیم. از کودکی آموخته‌‏ایم که دروغ بد و دروغ‌گو دشمن خداست. «دروغ» که در زبان عربی با کذب هم‌معنی است[1]‌، خبر‌دادن از چیزی است به خلاف آنچه در آن می‌باشد، چه ‌اين خبردادن عمدی باشد و چه سهوی‌؛ به بیان دیگر کذب و دروغ، منصرف‌شدن از حق است (مجمع‌البحرين، ج4: ‌27).

در تعالیم حکیمانۀ اسلام دربارۀ دروغ و مبارزه با آن تأکید بسیاری ‌شده، تا جایی که دروغ‌گویان را هم‌ردیف منافقان برشمرده (شرح نهج‌البلاغه، ج2: ‌286) و دروغ را کلید تمام گناهان دانسته‌اند[2] و تصریح کرده‌اند تا زمانی‌که انسان دروغ را به هر شکل و به هر صورت ترک نکند، مزۀ ايمان را نخواهد چشید[3]؛ زیرا مادر و ریشۀ تمام گناهان است و اگر کسی راه دروغ‌گویی یا فریب‌کاری را در پیش گیرد، از هیچ گناهی پروا نمی‏‌کند و اگر از این گناه بازایستد، امکان بازایستادن از گناهان دیگر را نیز دارد.

مواردي که دروغ‌گفتن جايز است

چنانچه گفته شد، دروغ بالطبع از کارهای زشت و ناپسند و عادت به آن از رذايل اخلاق و گناهان کبيره به‌حساب می‌آید و تا ضرورت و مصلحت مهمی در کار نباشد، دروغ‌گفتن جايز نيست. پس ابتدا باید تعریف مصلحت و ضرورت را بدانیم.

مصلحت و ضرورت

مصلحت در عرف، سود و فايده‏‌اى است كه در نتيجۀ انجام كارى به انسان مى‌رسد و از نظر لغوى عبارت‌است از جلب منفعت و دفع ضرر. در نگاه دینی مصلحت برای رسیدن به حق و حقیقت است.

ضرورت عذرى است که به موجب آن، ارتکاب پاره‌اى از موضوعات ممنوعه مجاز است؛ مانند کسى که گرسنه و در خطرِ از دست‌دادن جان است که می‏تواند از مال دیگران بدون اجازه و به اندازۀ نیاز استفاده کند.

از رسول خدا‌(ص) نقل شده است که: «ما من شیء إلا و قد أحله الله لمن إضطر أليه» هيچ‌کاری نيست جز آنکه خداوند آن را برای کسی که ناچارشده باشد، حلال کرده است (مکاسب محرمه: 265).

دروغ مصلحتی

باتوجه‌ به تعاریفی که در بالا آمد، کلام به سه دسته تقسیم می‌شود: صدق و کذب و اصلاح (مختصرالمعانی: ‌31) و «اصلاح» سخنی است که مابین صدق و کذب قرار دارد؛ لذا برای گویندۀ آن گناهی نیست، همان‌طوری که در روایتی از امام صادق(ع) دو آيۀ زیر مصداقی برای «اصلاح» توصیف شده است[4]:

1. عبارتی که حضرت یوسف(ع) به برادران خود «سارق» گفت: «پس چون بارهايشان را آماده كرد، جام را در باردان برادرش نهاد. آن‌گاه منادى بانگ در داد: اى كاروانيان! بى‌گمان شما دزد هستيد» (یوسف، 70).

2. قول حضرت ابراهیم(ع) در آيۀ شریفه: «گفت: نه، بلكه اين كار را بزرگ آن‌ها كرده است. اگر حرف مى‌زنند از خودشان بپرسيد»‌ (انبیا، 63).

مواردی كه ازنظر فقه اسلامي برای مصالح و فواید مهم شرعي و فردی يا اجتماعي دروغ تجويز شده به شرح زیر است:

در موضوع ضرورت و ناچاری

هرگاه كسي برای حفظ جان و مال و ناموس خود يا فردی مسلمان در برابر ظالمان و افراد شرور سخن يا سوگند دروغ بخورد، جايز است. امام صادق‌‌(ع) فرموده است: «اگر انسان از روی تقيه و ضرورت و ناچاری سوگند دروغ ياد كند، ضرری ندارد.» و در ادامه افزود: بهطوركلی، هر حرامی در مقام اضطرار حلال میشود (وسائل‌الشيعه، ج‌16: ‌137).

اصلاح ميان مردم

هرگاه بين دو نفر مسلمان خصومت و نزاعی باشد و ابتدا تمام راههای معمولی چاره را رفتهاند اما نتيجهای نبخشيد؛ در‌اين‌صورت، انسان میتواند با گفتنِ دروغ، كينه و عداوت را برطرف کرده و صلح و صفا و صميميت ميان آن‌ها برقرار كند. در اينجا دروغ‌گفتن حرام نيست.

در وصيت پيامبراكرم‌(ص) به اميرالمؤمنين‌(ع) آمده است: «يا علی! انَّ اللّه احَبَّ الكذبَ فی الاصلاح و ابغض الصدق فی الفساد.» ای علی! خداوند دروغ را كه باعث اصلاح بين مردم شود دوست دارد و از راست‌گفتن كه باعث فتنه و نفاق شود، بيزار است (وسائل‌الشيعه، ج‌8: ‌578).

خدعه و نيرنگ در جنگ

 از موضوعات ديگری كه دروغ‌گفتن حرام نيست، جنگ و جهاد است. اگر جنگ با انگيزۀ دفاع يا رفع فتنه و فساد باشد، استفاده از دروغ اشكالی ندارد؛ زيرا اگر بتوانيم با خدعه و فريب دشمن را غافلگير كنيم و با حملۀ ضربتی به او يورش ببريم، میتوانيم با كمترين تلفات دشمن را نابود سازيم. در وصايای رسول خدا‌(ص) به حضرت علی(ع) آمده است: «ای علی سه چيز است که دروغ بر آن‌ها نيکوست: خدعه و نيرنگ در جنگ و وعده به همسر و اصلاح ميان مردم» (بحارالانوار، ج74:‌51).

 وعده به خانواده و همسر

در دين مقدس اسلام هزينۀ زندگی زن و فرزند به‌عهدۀ مرد است ( تقریباً تمام فقها دربارۀ همسر مطلقاً و دربارۀ فرزندان در‌صورت نياز آن‌ها و تمكّن پدر، چنین فتوایی دارند)؛ البته نفقه واجب به تناسب امكانات و مقدار توان است و بيش از آن لازم نيست؛ ولي چون بسياري از اوقات در اثر زيادهطلبی و چشم و همچشمی تقاضای خانواده فراتر از امكانات مرد و بيش از حد توان او است، در چنين وضعی مرد بر سر دوراهی قرار میگيرد يا بايد با برخورد منفي و ردّ صريح در برابر خواستههای آنان موضعگيری كند يا با برخورد اميدوار‌كننده و وعدههای مصلحتی و غيرجدی تا حدودی آن‌ها را راضی و قانع سازد. حال، باتوجه‌ به اينكه پاسخ منفی و تند جز جريحهدار‌شدن عواطف و تزلزل اركان خانواده و حتي طلاق همسر سرانجامی ندارد، ناگزير اجازه داده‌ شده كه از روش دوم استفاده شود و آن به ظاهر وعدۀ دروغ دادن است.

اما بايد درنظر داشت که اگر سرپرست خانواده بخواهد هرروز به بهانه‌های پوچ و بي‌اساس به خانواده‌اش دروغ بگويد؛ علاوه‌بر آنکه ازنظر تربيتی آثار بدی در پی دارد، حسّ اعتماد و اطمينان را در اعضای خانواده از بين می‌برد و جايگاه رفيع پدر و سرپرست خانواده را متزلزل کرده و آن ‌را در معرض سقوط قرار می‌دهد و در‌نتيجه، اساس خانواده از بين می‌رود.

فهرست منابع

[1]. اگرچه با واژههای الافک، البهتان، زور، افتری، الباطل، الاکاذیب، المین، الکاذب، مفتر، المائنة در برخی بخش‌های معنایی مشترک‌اند. ر.ک: دشتی، محمد؛ فرهنگ واژه‌های معادل نهج‌البلاغه، ص302و303.

[2]. ر.ک: نوري، حسينبنمحمدتقي(1254-1320)؛ مستدركالوسائل، ج9، ص85 و86 و مجلسي، محمدباقربنمحمدتقي(1036-1111ق)؛ بحارالانوار، ج69، ص263 و ج75، ص377.

[3]. ر.ک: كليني، محمدبنيعقوب(م 329ق)؛ الكافي، ج2، ص 340؛ ابن شعبة، حسنبنعلي(قرن4)؛ تحفالعقول، ص216؛ حر عاملي، محمدبنحسن(1033-1104ق)؛ تفصيل وسائلالشيعه، ج12، ص‌‌250؛ شوشتری، محمدتقی (1282-1374ق)؛ بهجالصباغة، ج 8، ص188، ج12، ص387، ج13،ص‌364؛ كاشفالغطاء، هادي؛ مستدرک نهج‌البلاغه، ص171؛ خویی، حبیبالله(1268-1324ق)؛ منهاجالبراعة، ج6، ص143.

[4]. ر.ک: كليني، محمدبنيعقوب(م 329ق)؛ الكافي، ج2، ص341و342؛ حر عاملي، محمدبنحسن(1033-1104ق)؛ تفصيل وسائلالشيعه، ج12، ص253؛ مجلسي، محمدباقربنمحمدتقي(1036-1111ق)؛ بحارالانوار، ج69، ص237و238؛ طريحي، فخرالدينبنمحمد(979-1085ق)؛ مجمعالبحرين، ج4، ص27.

          تفتازاني، اسعد‌الدين(م 729ق)؛ مختصرالمعانی، ص‌31.

          شيخ انصاري، مکاسب محرمه، ص265.

         شيخ حر عاملي، وسائلالشيعه، ج‌16، ص‌137، چاپ بيروت.

شيخ حر عاملي، وسائلالشيعه، ج‌8، ص‌578، چاپ بيروت.

طريحي، فخر‌الدين‌بن‌محمد‌(979-1085ق)؛ مجمع‌البحرين، ج4، ص‌27.

 

 

«زاهر» یکی از مساجد زیبای جهان

عقیق: مسجد «زاهر» در شهر «الورستار» پایتخت ایالت کداح واقع شده است و یکی از زیباترین مساجد جهان به شمار می رود.

مسجد زاهر در سال 1912 میلادی در فضایی به مساحت 11 هزار متر مربع ساخته شده و در معماری آن از مسجد عزیزی در شمال سوماترا الهام گرفته شده است. این مسجد با پنج گنبد اصلی بزرگ به نشانه پنج رکن اصلی اسلام ساخته شده است. گنبد اصلی این مسجد در بخش شمال شرقی ساختمان این مسجد قرار داد.

شبستان اصلی آن 62 متر در 62 متر مساحت و ایوانی به ارتفاع 4/2 متر دارد. این مسجد از 4 بخش ویژه مؤذن ها برخوردار است و هر بخش آن به واسطه یک گنبد پوشانده شده است و رنگ های گنبدهای آن مشکی است و همین رنگ زیبایی خاصی به مسجد داده است.


این مسجد یکی از بزرگترین و قدیمی ترین مساجد مالزی است که سالیانه مراسم مسابقات قرائت قرآن مالزی در آن برگزار می شود. مسجد زاهر را به عنوان یکی از 10 مسجد زیبای جهان نیز می نامند.

تحریف در قرآن

-->    


یکی از مسائل مهمی که در مورد قرآن مطرح بوده و از حساسیت بیشتری برخوردار است مسئله تحریف قرآن می‌باشد که پیوسته در حوزه قرآنی، ذهن هر مسلمانی بویژه دانشمندان این علم را به خود مشغول داشته، البته هر چند که همه آنها اعم از مسلمانان عادی و یا دانشمندانشان با نظر به دلایل عقلی و گواهی تاریخ، یقین و اعتقاد بر عدم تحریف قرآن را دارند و معتقدند که این قرآنی که امروز در دست دارند عین همان قرآنی است که دیروز بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله نازل شده و چیزی از آن کم و زیاد نگردیده، اما در این میان عده‌ای از افراد کوته بین و ظاهر نگر و عده‌ای نیز بر اساس دشمنیشان به اسلام و قرآن، می‌گویند همانطور که کتابهای پیشین تحریف شده است این کتاب نیز تحریف شده و در این میان به ظواهر برخی از احادیث و روایتها نیز اشاره می‌کنند.=-
در این نوشتار به بررسی مساله تحریف و دلایل طرفداران تحریف پرداخته، و با نقدهای اصولی، اشتباه بودن نظریاتشان را یادآور گردیده و به اثبات عقلی و روایتی عدم تحریف قرآن می‌پردازیم لازم است قبل از هر چیز خود کلمه تحریف اشاره کنیم که به شرح زیر است.

تحریف

تحریف در لغت از ریشه حرف به معنای کناره گرفته شده و تحریف در سخن یعنی کناره زدن از مسیر طبیعی سخن، به عبارت دیگر گوینده یک سخنی را به منظوری بگوید و ما اگر منظوری غیر از آنچه مورد نظر گوینده است به دیگری بگوئیم در واقع تحریف انجام داده‌ایم.

انواع تحریف

اما تحریف به چند صورت می‌تواند در قرآن اتفاق بیفتد که در برخی از موارد در قرآن اصلا واقع نشده و نسبت به برخی موارد احتمال وقوع آن هست که در زیر به بررسی انواع تحریف می‌پردازیم:

تحریف در معنا

اگر کلمه‌ای از معنای اصلی خود تغییر داده شده و در غیر معنای واقعیش به کار برده شود این عمل نوعی تحریف است. همچنانکه در سوره نساء آیه 46 به این نوع تعریف اشاره کرده می‌فرماید:« گروهی از یهودیان گفتار خدا را از معنای حقیقی آن به معناها و مواردی دیگر تغییر داده و تحریف می‌کنند.» که این نوع تحریف، شایعترین نوع تحریف در بین انواع تحریف می‌باشد، و از این نوع تحریف نیز قطعا در قرآن واقع شده است. زیرا که تفسیر آیات قرآنی به غیر معناهایی که هدف و مقصود قرآن است چیزی غیر از تحریف نیست. بر این اساس است که ما را از تفسیر به رای ممنوع کرده‌اند چرا که تفسیر به رای راهی است که ما را به این نوع تحریف نزدیک می‌کند. چنانکه امام باقر علیه السلام فرموده‌اند: « آنان قرآن را پشت سر انداخته‌اند و حروف و الفاظ آن را حفظ نموده، ولی حقوق و حدود آن را رعایت نمی‌کنند کوته نظران از قرآن به خواندن ظاهرا آن خوشحالند ولی دانشمندان از اینکه حقوق و احکام قرآن رعایت نمی‌شود بسیار غمگین و محزونند.»

تحریف در حروف و حرکان

چنانچه بعضی از حروف یا حرکه‌های کلمات قرآنی تغییر داده شود اما بطوری که در معنای کلمه، کوچکترین تغییری رخ ندهد این نیز نوعی تحریف می‌باشد این نوع تحریف نیز در قرآن صورت گرفته است که مهمترین دلیل‌ها اختلاف قرائتهایی است که قاریان دهگانه در برخی موارد دارند چرا که ثابت شده است هیچ یک از این قرائتها به طور متواتر از پیامبر و یا امامان معصوم نقل نگردیده و اجتهادی بیش نیستند و معلوم است که از این ده قرائت یکی از آنها صحیح بوده و بقیه غیر صحیح می‌باشند.

تحریف در کلمات قرآن

اگر کلمه یا کلماتی از قرآن برداشته شود و یا بر آن اضافه گردد به طوری که در معنی و حقیقت قرآن کوچکترین اشکالی پیش نیاید و حقیقت قرآن همانگونه که نازل گردیده است محفوظ بماند یک نوع تحریف است که چنین تحریفی در صدر اسلام به وقوع پیوسته اما در زمان عثمان در جریان توحید المصاحف، با سوزاندن همه مصفحهای تحریف شده به این مفهوم، تحریف به این معنا نیز از بین رفت و تنها قرآنی که در زمان رسول الله، رایج بوده و چیزی از آن کم نشده بود و بر عکس اضافه نیز نشده بوده در دست مسلمانان باقی ماند.

تحریف در آیات

به معنی اینکه آیه یا آیات و سوره یا سوره‌هایی از قرآن کم گردد و یا بر قرآن توسط دیگران اضافه گردد به شرط عدم تغییر در مفهوم کلی و حقیقت قرآنی، که تحریف به این معنی طبق نظر اهل سنت صورت گرفته چرا که آنها «بسم الله الرحمن الرحیم» در اول سوره‌ها به جز توبه را جز قرآن نمی‌دانند و حتی گروهی از آنها، خواندن آیه ذکر شده را در نمازها قبل از سوره حمد جز در موارد مخصوصی، مکروه می‌دانند. در حالیکه علما و دانشمندان شیعه همه آنها، این آیه یاد شده را جز در سوره توبه، آیه قرآنی می‌دانند. و حتی در حدیثی آمده که « خدا لعنت کند به کسانی که بزرگترین آیه قرآنی را حذف می‌کنند وقتی سوال می‌کنند کدام آیه است اشاره به بسم الله الرحمن الرحیم می‌فرمایند.»

تحریف با زیاد کردن

اگر زیادتی به قرآن وارد شود یعنی اینکه آیات یا سوره‌های غیر قرآنی، به قرآن از طرف افراد دیگری که درست شده؛ وارد گردد به گونه‌ای که ماهیت و واقعیت قرآن را تغییر دهد و گفته شود که قسمتی از قرآن موجود جزء سخن وحی الهی نیست، اینگونه تحریفی اصلا در قرآن راه نیافته و باطل بودن چنین تحریفی در میان همه فرقه‌های اسلامی از مسلمات و بدیهات می‌باشد.

تحریف با کم کردن

به این معنی که برخی از سوره‌های قرآن در قرآن نیامده است و قسمتی از سوره‌ها و آیات قرآنی که طی جمع کردن قرآن و یا در طول آن از بین رفته که تحریف به این معنی نیز طی دلایل قوی عقلی و روایتها و شواهد تاریخی قطعا در قرآن رخ نداده است. لازم به توضیح که بیشتر طرفداران تحریف نظریاتشان در مورد تحریف قرآن به این نوع اشاره می‌کنند و این نوع تحریف را معتقدند که در قرآن به وقوع پیوسته است که همچنانکه گفته شد اکثر علما آن را مردود دانسته، به دور از حقیقت می‌دانند.

نتیجه

با توجه به مطالب گفته شده در بالا، تحریف در قرآن به دو صورت متصور است یا تحریف قرآن به توسط اینکه اقزودن سوره یا آیاتی غیر قرآنی صورت گرفته و این آیات و سوره های افزوده شده را ما می‌شناسیم در این صورت ،چون ما آنها را می‌شناسیم پس حذف می‌کنیم پس در این صورت تحریفی از این نوع در قرآن نخواهد بود و یا تحریف در قرآن بصورتی است که ما آن سوره‌های غیر قرآنی را نمی‌شناسیم که این نوع تحریف نیز با توجه به اعجاز قرآن، برخلاف عقل است که چنین تحریفی نیز در قران صورت نگرفته چون در غیر اینصورت باید نظیر قرآن در متون عربی نیز وجود داشت که تا به حال چنین چیزی ثابت نشده است.
و آخر اینکه اعتقاد بر عدم تحریف قرآن علاوه بر اینکه یک حجت عقلی است طبق آیات مختلف قرآنی، از جمله آیه نهم سوره حجر که می‌فرماید:« إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» از هر گونه تحریفی توسط خداوند متعال محافظت شده می‌باشد.

برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به

منابع

  1. ابوالقاسم خویی، البیان، مترجمین محمد صادق نجمی و هاشم زاده هریسی، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوی چاپ پنجم 1375
  2. آیت الله محمدی هادی معرفت، تاریخ قرآن، انتشارات سمت، چاپ دوّم.

تحریفات تاریخی زندگی حضرت فاطمه(س)


شهادت شهادت حضرت زهراء (س) واقعیتى است که منابع حدیثى و تاریخ شیعه و سنّى بر آن گواهی می دهد  اما برخى به علت عدم آشنائى با حدیث و تاریخ، یا داشتن گرایش های ضد شیعی، در این واقعیت تردید نموده‏ و حتی با ادعاهای دروغین و استناد به مدارک جعلی، سعی در مخدوش و تحریف نمودن این واقعه‌ی تاریخی دارند.

در مورد ازدواج حضرت فاطمه زهرا (س) و ریشه‌ی اختلافات ایشان با ابوبکر و عمر با تحریفاتی مواجه می‌شویم که  بدونِ ارزیابی داده‌ها می‌توانددیگران را در معرض اشتباه و تردید قرار دهد. 

در برخی منابع اهل سنت با تحریفی آشکار مواجه می‌شویم که ، ازدواج ایشان با حضرت علی (ع) را از سر اجبار و اکراه نشان داده و می‌نویسد: «… بگفته ابن سعد، فاطمه چیزی نگفت و محمد این را نشانه رضا دانست. اما مطابق سایر منابع فاطمه اعتراض می‌کند و محمد مجبور می‌شود که دخترش را اینگونه راضی کند که علی کسی است که از فضل و خویشاوندی و اسلام او آگاهی دارد و او اولین کسی بوده‌است که اسلام آورده‌است[۲]

استناد به این نقل در حالی است که منابع دیگر روایی کاملا نافی این ادعاهاست.

ابن حجر نقل کرده است که، ابن جریج ـ یکی از روایان حدیث ـ می‌گفت: فاطمه از کوچکترین دختران پیامبر (ص) و محبوبترین فرد نزد او بوده است. دو خواهر فاطمه (س) پیش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم، عبدالعزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند، و نزد شوهران گرامى بودند. اگر سوره تبت در نکوهش پدر شوى آنان نازل نمى‏شد، با اصرار ابو لهب بین آنان جدائى صورت گرفت. این زنان پس از آنکه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند، یکى پس از دیگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قریش شوهر کردند. زینب خواهر دیگر او زن پسر خاله خود ابوالعاص بن ربیع بود[۳] چون محمد (ص) به پیغمبرى مبعوث شد، و خدیجه و دخترانش بدو گرویدند، ابو العاص بر دین قریش باقى ماند. ابو العاص در جنگ بدر اسیر شد و پیغمبر دستور آزادى او را داد، بدان شرط که زینب را به مدینه بفرستد. این چند تن همگى مردانى بنام بودند، و نزد کسان خود و دیگران حرمت داشتند. اکنون که محمد (ص) به پیغمبرى رسیده و یثرب در اطاعت اوست و مکه از او در حالت ‏بیم و احتیاط بسر مى‏برد، طبیعى است که کسانى با موقعیت ‏بهتر آماده خواستگارى فاطمه (ع) باشند.

اینکه محدثان نام عمر و ابوبکر را آورده‌اند، به خاطر این است که ایندو سرشناس بودند و نسائى که از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گوید: پیغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:«فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى کرد، پذیرفت[۴]. اما نسائى این حدیث را ذیل بابى که بعنوان‏ «برابرى سن زن و مرد»نوشته آورده است، که عمر و ابوبکر در آن زمان مردانی سالخورده بودند.

مجلسى بنقل از عیون اخبار الرضا چنین نوشته است: پیغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قریش از من رنجیدند که چرا دخترم را به آنان ندادم. من در پاسخ آنان گفتم: این کار به اراده خدا بوده است. کسى جز على شایستگى همسرى فاطمه را نداشت[۵].

مجلسى به نقل از امالى شیخ طوسى چنین نویسد: على (ع) گفت ابوبکر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پیغمبر خواستگارى نمى‏کنى؟ من نزد پیغمبر رفتم. چون مرا دید خندان شد. پرسید براى چه آمده‏اى؟ من پیوندم را با او، و سبقت‏ خود را در اسلام، و جهادم را در راه دین بر شمردم. فرمود راست می‌گوئى! تو فاضلتر از آنى که بر مى‏شمارى! گفتم براى خواستگارى فاطمه آمده‏ام. گفت على! پیش از تو کسانى به خواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذیرفت. بگذار ببینم وى چه مى‏گوید. سپس به خانه رفت و به دخترش گفت على تو را از من خواستگارى کرده است. تو پیوند او را با ما و پیشى او را در اسلام مى‏دانى و از فضیلت او آگاهى. زهرا (ع) بى آنکه چهره خود را برگرداند خاموش ماند. پیغمبر چون آثار خشنودى در آن دید گفت الله اکبر.خاموشى او علامت رضاى اوست[۶].

برخی درباره زندگی مشترک این دو بزرگوار، تا آنجا پیشرفته اند که شأن حدیث نبوی «فاطمه پاره تن من است …» را رفتار تند و خشن حضرت علی (ع) با فاطمه زهرا (س) دانسته است: «نویسندگانی مانند البلاذری در کتاب الانساب، ترمذی، بخاری در صحیح بخاری و یا احمد بن حنبل در کتاب مسند نقل می‌کنند که زندگی فاطمه با علی همراه با اختلافات و کشمکش‌هایی بین این زوج بود و رفتار علی با فاطمه همراه با «شدة» و «غلاظ» بوده‌است. در این موارد فاطمه برای شکایت پیش محمد می‌رفت و در چندین مورد محمد مجبور به دخالت شد. به گفته ورنا کلم (منقول از طبقات ابن سعد)، فاطمه یک بار از درشتی کلام علی (شده) به پدرش برای میانجی‌گری رجوع کرد که در نتیجه آن علی سوگند یاد کرد دیگر کاری خلاف میل فاطمه انجام ندهد. جدی‌ترین اختلاف علی و فاطمه زمانی بود که بنوهشام ابن المغربه از قبیله قریش به علی پیشنهاد کرد تا با یکی از دخترانش ازدواج نماید. علی پیشنهاد را رد نکرد ولی هنگامی که خبر به محمد رسید محمد به دفاع از فاطمه پرداخت و گفت «فاطمه پاره تن من است» و «هرکس فاطمه را بیازارد مرا آزرده‌است». به نظر می‌رسد که همزمان علی از جُوَیر، دختر ابوجهل، خواستگاری کرده‌بود. در این هنگام محمد در بالای منبر اعلام کرد که او تنها در صورت طلاق دادن فاطمه می‌تواند با دختر ابوجهل ازدواج کند. همچنین یکی از تعابیر لقب ابوتراب (از القاب علی) این است که روزی پس از مجادله با فاطمه، علی بجای پاسخ به خشم فاطمه خاک بر سر خویش پاشانده‌است. پیامبر با دیدن این صحنه علی را ابوتراب نامید.»

اما این ادعاها نیز دربرابر سایر روایات منطقی برای دفاع ندارد. ترمذی[۷] آورده است: «کان احبّ النساء الی رسول الله صلی علیه و سلم فاطمه و من الرجال علی.» (محبوبترین افراد در نزد پیامبر از میان زنان ، فاطمه (س) و از میان مردان، علی (ع) بود.) چگونه ممکن است محبوب‌ترین فرد در نزد رسول‌الله، کسی باشد که فاطمه را اندوهگین نموده است؟ و به طبع پیامبر خدا را اندوهگین کرده باشد؟ و باز در نزد پیامبر محبوب‌ترین باشد؟

بخارى، بزرگ‏ترین فقیه و محدث اهل سنت در «صحیح‏» خود مى‏گوید: در زمان حیات فاطمه(س) برخى وى را به غضب آوردند و آن‏بانو در طول شش ماهى که بعد از رحلت‏حضرت رسول(ص) زنده بود با آن افراد، از فرط خشم، سخن نگفت. «فوجدت فاطمة على ابى بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتّى‏ توفیّت وعاشت بعد النّبیّ (صلى الله علیه و سلم) ستّة اشهر… ولم یکن یبایع تلک الاشهر»: «فاطمه (س) بر ابوبکر غضب نمود پس با وى قهر کرد پس با او سخنى نگفت تا وفات نمود و بعد از پیغمبر (ص) شش ماه زندگى کرد … (و على (ع)) در این ماههابیعت نکرد[۸].

ماجرای فدک

«پس از فوت پیامبر مسلمانان، کشمکشی بین ابوبکر از یک طرف و فاطمه و عباس (عموی محمد) بر سر اموال محمد بوجود آمد. این اختلاف بر سر اموالی مانند فدک و سهمی از خیبر بود. فاطمه و عباس ادعای تملک و به ارث رسیدن این اموال را داشتند. اما از طرف دیگر ابوبکر از دادن این اموال به آنان سر باز زد با این استدلال که پیامبر به او گفته است که این اموال او به ارث نمی رسد و باید صرف صدقه شود. بررسی احادیث نشان می‌دهد که در طی دو مرحله فاطمه در این مورد با ابوبکر به جدال پرداخت که در مرحله اول عباس نیز در این اختلاف حضور داشت. بطور طبیعی موضع شیعیان بر این است که این اموال متعلق به فاطمه است و آنها توسط ابوبکر غصب شده‌است. سید جعفر شهیدی، از افراد غیر شیعه‌ای همچون ابن ابی الحدید و نقیب بصرى یاد می‌کند که به نقل رویداد خطبه فدکیه پرداخته‌اند. او با این استدلال که این افراد (اهل سنت معتزلی) سودی از جعل این روایات نمی‌بردند رویداد دعوای حقوقی فدک را صحیح می‌داند.»

اما؛ چنان که نزد شیعیان مشهور است، حضرت زهرا (س) فدک را ملک خود می دانست و برای اثبات مالکیت خود دو راه را به صورت طولی پیمود; یعنی وقتی از راه اول نتیجه نگرفت سراغ راه دوم رفت. این دو راه عبارت است از بخشش و ارث.

 ۱٫ بخشش (نحله): عمده منابع شیعی و نیز منابع متعدد اهل سنت این نکته را بیان می کنند که نیمی از فدک در سال هفتم هجری به ملکیت شخص پیامبر اکرم (ص) درآمد و پیامبر (ص) – طبق آیه «و آت ذالقربی حقه;  (۱۴) حق خویشان خود را بپرداز*» – آن را به حضرت فاطمه زهرا (س) بخشید. حضرت فاطمه (س) پس از پیامبر اکرم (ص) برای اثبات این ادعا حضرت علی (ع) و ام‌ایمن را گواه قرار داد. حکومت سخن حضرت زهرا (س) را نپذیرفت و با این بهانه که اولا حضرت علی (ع) در این گواهی صاحب نفع است و ثانیا – حتی اگر شهادت علی (ع) پذیرفته شود – در اثبات امور مالی گواهی دو مرد یا یک مرد و دو زن لازم است، گواهی امام علی (ع) و ام‌ایمن را رد کرد.

۲٫ ارث: پس از آن که حکومت شهادت گواهان حضرت (س) را نپذیرفت، حضرت زهرا (س) از راه دیگر وارد شد و از حکومت خواست میراث پدرش را که فدک نیز بخشی از آن است، به او واگذار کند و در این مورد به نص آیه قرآن درباره ارث متمسک شد: «یوصیکم الله فی الولادکم للذکر مثل حظ الانثیین … (خداوند به شمار درباره [ارث] فرزندانتان سفارش می‌کند که سهم پسر دو برابر دختر است …) ظاهر این آیه عام است و انبیا و غیر انبیا را شامل می‌شود . ابوبکر در برابر این آیه چنان استدلال کرد که انبیا از خود ارث باقی نمی‌گذارند[۹]. حضرت زهرا (س) فرمود: چگونه است که هر گاه تو درگذشتی فرزندانت از تو ارث می‌برند، اما ما از رسول خدا (ص) ارث نمی‌بریم؟![۱۰] ابوبکر- که چاره‏ای نمی‏دید- چیزی نوشت و به فاطمه علیهاالسلام داد. در این هنگام عمر داخل شد و گفت این نوشته چیست؟ ابوبکر گفت فاطمه ادعا می‏کند که فدک را رسول خدا به او داده، ام ایمن و علی (ع) هم به آن شهادت دادند. من هم این نوشته را نوشتم. عمر آن نوشته را گرفت و به آن آب دهان انداخت و پاره‏اش کرد. فاطمه علیهاسلام گریه‏کنان از نزد آنها خارج شد[۱۱]. در روایت دیگری در بحار جلد ۲۹ صفحه ۱۹۲ آمده است که وقتی عمر خواست نامه را به زور از حضرت فاطمه بگیرد، به صورت او سیلی نواخت سپس نامه را پاره کرد.[۱۲]

مطلب دیگر، آوردنِ نام عباس عموی پیامبر از جمله مدعیان ارثیه پیامبر است که در صورت صحت، از جمله ارث‌بران پیامبر زنان او نیز بودند که در این ادعا نامی از ایشان برده نشده است.

حرق دار

«رویداد خانه فاطمه (به عربی:حَرق دار)، به روایاتی اشاره می‌کند که بر اساس آنها ابوبکر پس از انتخاب شدن به عنوان خلیفه مسلمانان به همراه عده‌ای از همراهان از جمله عمر به قصد گرفتن بیعت به خانه علی می‌رود و در آنجا با مقاومت علی و فاطمه روبرو می‌شود. بنا بر نوشته منابعی مانند یعقوبی و بلاذری عمر در این واقعه «تهدید» می‌کند که اگر اجازه ورود به او ندهند خانه را به آتش می‌کشد. بعقیده لارا وسیا وگلییری، حتی اگر به این داستان شاخ و برگ داده شده باشد و جزئیاتی ساختگی به آن افزوده شده باشد، این داستان دارای ریشه‌ای تاریخی است. برخی منابع اولیه اهل سنت به نقل از ابراهیم نظام -بنیانگذار معتزله- عنوان کرده‌اند که عمر منازعه فیزیکی با فاطمه داشته است به گونه‌ای که فرزندی که در شکم فاطمه بود به دلیل حمله عمر سقط شد اما همین منابع این روایات را ضعیف یا ساخته و پرداخته معتزلیان و یا شیعیان می‌دانند. سید جعفر شهیدی، نویسنده شیعه، رویداد تهدید به آتش زدن را تایید می‌کند. از نظر او با توجه به اینکه شیعیان یا دسته‌های سیاسی موافق آنها در سنین اول هجرت نیرویی نداشته‌اند، جعل روایات مربوط به این رویداد ناممکن می‌نماید. به علاوه او بیان می‌دارد که برخی از این روایات در نوشتارهای مغرب اسلامی (اندلس) هم آمده است. اما در مورد اینکه «آیا بازوى دختر پیغمبر را با تازیانه آزرده‌اند»، یا «مى‌خواسته‌اند با زور بدرون خانه راه یابند و او که پشت در بوده است، صدمه دیده» به صرف گفتن اینکه «در آن گیر و دارها ممکن است چنین حادثه‌هایی رخداده باشد» بسنده نموده است»

اگر آنچه در این متن آمده است، صحت داشته باشد، و چنین واقعه‌ای رخ نداده باشد و ضربه‌ای به آن حضرت وارد نیامده باشد، پس روایاتی که در کتب معتبر بزرگان اهل سنت در خصوص این واقعه نوشته شده‌اند، را چگونه می‌توان توجیه کرد؟ برخی از روایاتی را که در کتب اعلام و بزرگان اهل سنت در باب شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) نقل شده است از نظر می گذرانیم:

۱٫ «هنگامى که مردم با ابى‌بکر بیعت کردند، على و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى‌پرداختند ، و این مطلب به عمر بن خطاب رسید. او به خانه فاطمه آمد، و گفت: اى دختر رسول خدا! محبوب‌ترین فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو!!! ولى سوگند به خدا این محبت مانع از آن نیست که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند. این جمله را گفت و بیرون رفت، وقتى على (ع) و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامى پیامبر به على (ع) و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود، خانه را بر شماها بسوزاند، به خدا سوگند! آنچه را که قسم خورده است انجام مى‌دهد!»[۱۳]

۲٫ «ابوبکر به دنبال علی برای بیعت کردن فرستاد چون على(علیه السلام) از بیعت با ابوبکر سرپیچى کرد، ابوبکر به عمر دستور داد که برود و او را بیاورد ، عمر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه(علیها السلام) رفت. فاطمه(علیها السلام)پشت در خانه آمد و گفت: اى پسر خطّاب! آیا تویى که مى خواهى درِ خانه را بر من آتش بزنى؟ عمر پاسخ داد: آرى! این کار آنچه را که پدرت آورده محکم تر مى سازد[۱۴]

 ۳٫ «ابابکر در حین مرگ اموری را تمنا کرد و گفت: سه چیز است که من تأسف می‌خورم که ای کاش انجام نداده بودم … ای کاش دستور حمله به خانه فاطمه را نداده بودم، ای کاش این حرب و جنگ علیه دودمان فاطمه را ترک کرده بودم…[۱۵] »

۴٫ «عمر در روز اخذ بیعت برای ابی‌بکر، بر شکم فاطمه زد، و سبب سقط جنین حضرت زهرا(سلام الله علیها)، یعنی حضرت محسن بن علی(علیهما السلام) شد.»[۱۶] ذهبی در کتاب میزان الاعتدال از محمد بن احمد کوفی حافظ نقل می کند که در محضر احمد بن محمد معروف به ابن ابی دارم، محدث کوفی (م۳۵۷)، این خبر خوانده شد:«ان عمر رفس فاطمه حتی اسقطت بمحسن» [عمر لگدی بر فاطمه زد و او فرزندی که در رحم به نام محسن داشت سقط کرد.][۱۷]

مرگ یا شهادت؟

«پس از مرگ محمد، فاطمه به‌زودی بیمار شد. بعضی منابع اولیه چنین می‌نماید که در پایان عمر او با ابوبکر که تقاضای عیادت او را داشته‌است، آشتی می‌کند. اما اکثریت منابع چنین می‌نویسند که او تا پایان عمر از ابوبکر عصبانی بود. در مورد نحوهٔ مرگ او دو قول متضاد وجود دارد که نمی‌توان گفت کدام نقل درست است. بگفتهٔ قول غالب، مرگ او در آرامش بود. او خودش را با کمک همسرش شستشو می‌دهد و در آرامش به استقبال مرگ می‌رود. اما این در تضاد با روایتی است که در منابعی مانند یعقوبی آمده‌است. این منابع چنین می‌گویند که زنان قریش و همسران محمد به دیدن فاطمه می‌آیند. اما فاطمه به اسما بیوه جعفر ابن ابی طالب، می‌گوید که از ورود آنان جلوگیری کنند. زیرا فاطمه در وضع بسیار بدی بود و در اثر بیماری بسیار نحیف شده بود. به مانند سایر اتفاقات زندگی خصوصی فاطمه مرگ او نیز در هاله‌ای از ابهام است. در مورد سال درگذشت او اتفاق نظر وجود دارد اما تاریخ دقیق آن معلوم نیست. با اینحال قول غالب بر این است که مرگ فاطمه، شش ماه پس از درگذشت پدرش بوده است.»

اما اینکه حضرت فاطمه در روزهای آخر زندگی مبارکشان، ابوبکر را بخشیده باشند، با روایاتی که خود اهل تسنن در کتب معتبرشان آورده‌اند منافات دارد: «فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه (ص) فهجرت ابابکر فلم تزل مهاجرته حتى توفیت فاطمه (س) غضب نمود پس با ابابکر قهر کرد پس با او قهر بود تا وفات نمود.[۱۸]»، یکی از علل مهم و معتبر این موضوع؛ امتناع حضرتش با ملاقات با زنان قریش و تقاضای دفن پنهانی‌اش می‌باشد که نهایت خشم و غضب آن بانوی گرامی را از مردم آن دوران و خصوصاً غاصبان ولایت ابراز می‌دارد: «چون فاطمه وفات کرد شوهرش علی (ع) وى را شبانه به خاک سپرد و ابوبکر را خبر نکرد وخود بر او نماز گزارد. فلمّا توفّیت دفنها زوجها علیّ لیلاً و لم یؤذن بها ابابکر و صلّى علیها …[۱۹]»

ابن ابى دارم – آنکه ذهبى وى را الامام الحافظ الفاضل … کان موصوفاً بالحفظ و المعرفة خوانده – جمله « إنّ عمر رفس فاطمة حتّى اسقطت بمحسن ». عمر لگدى بر حضرت زهرا (س) زد تا محسن سقط گردید». را مورد تقریر و تأیید قرار داده، تا مورد نکوهش گروهى قرار گرفت: « کان ابن ابى دارم مستقیم الامر عامة دهره ثم فى آخر ایامه کان اکثر ما یقرء علیه المثالب حضرته و رجل یقرء علیه ان عمر رفس فاطمة حتى اسقطت بمحسن.[۲۰]» ‏

روشن است زنى که در اثر تهدید به احراق بیت و آتش زدن خانه‏اش و سقط جنینش و … مریض گردد و مرض او در زمان کوتاهى منجر به فوت وى گردد، این فوت شرعاً و عرفاً و عقلاً قتل و شهادت محسوب مى‏گردد، و به عامل جنایت مستند مى‏باشد، و نیازى به دلیل دیگرى ندارد. از اینرو است که ائمه معصومین و اهل‏بیت رسول‏خدا (ص) مادر خود را شهیده مى‏خواندند. چنانکه حضرت موسى‌بن‌جعفر (ع) فرمود:« إنّ فاطمة (س) صدیقة شهیدة[۲۱]» با آنچه گفته شد جاى تردیدى باقى نمى‏ماند، و شهادت دختر پیامبر (ص) براى هیچ شیعه و سنى منصف و غیرمتعصبى قابل انکار نیست، هر چند در دانشنامه‌ی نامعتبری در دنیای مجازی با استناد به شبهاتی، خواسته باشند، شهادت آن بانوی مطهر را، مرگ طبیعی جلوه دهند.




[۱] فرائد السمطین ج ۲ ، ص ۳۴


[2] انساب الاشراف ص ۳۹۷

[3] سنن ج ۶ ص ۶۲٫فاطمة الزهراء ص ۲۵ ج ۲

[4] بحار ص ۹۲ و رجوع کنید به فصل‏«گزیده‏اى از شعراى عربى‏»

[5] بحار ص ۹۳

[6] دفتر اول مثنوی مولوی ، به تصحیح دکتر عبدالکریم سروش، بیت ۱۱۵-۱۴۰

[7] صحیح بخارى، ج ۳، ص ۲۵۳، کتاب المغازى، باب ۱۵۵ غزوة خیبر، حدیث ۷۰۴

[8] به گفته دانشمندان اهل سنت، تنها ابوبکر ادعا می‌کند که این روایت را از پیامبر شنیده‌است

[9] مفسران اهل سنت از جمله فخر رازی، جارالله زمخشری، طبری و بیضاوی در تفسیر آیات مربوط به ارث پیامبرانی چون داود، زکریا، یحیی و سلیمان، ضمن تأکید بر مادی بودن این ارثیه‌ها، سخن ابوبکر را نقض کرده‌اند

(10] بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۱۲۷، ح ۲۷11

(11) این کتب اهل سنت در شأن نزول این آیه به انتقال فدک از سوی پیامبر به فاطمه زهرا تصریح می‌کنند:

حاکم حسکانی در کتاب «شواهد التنزیل» (ج۱، صص۴۳۸ و ۴۴۲)

کاندهلوی در کتاب «حیاه الصحابه» (ج۲، ص۵۱۹)

رازی در کتاب «الجرح و التعدیل» (ج۱، ص۲۵۷)

قندوزی در کتاب ینابیع الموده (صص ۱۱۹ و ۴۳۹)

خوارزمی در کتاب «مقتل الحسین» (ج۱، ص۷۰)

سیوطی در تفسیر خود که از دو صحابی «ابو سعید خدری» و «عبدالله بن عباس» بخشش فدک را متذکر می‌شود. (ج۲، ص۱۵۸ و ج۵، صص۲۷۳_۲۷۴)

ابن ابی حاتم در تفسیرش که «ابن تیمیه» آن را خالی از هر حدیث جعلی می‌داند.

متقی هندی در کتاب «کنز العمال» (ج۲، ص۱۵۸ و ج۳، ص۷۶۷)

(۱2) المصنف ابن ابی شیبه، ج۸ ، ص ۵۷۲

[۱3] انساب الاشراف، بلاذرى، ج۱، ص۵۸۶

[14]مجمع الزوائد للهیثمی، ج۵، ص۲۰۲ ،معجم الکبیر طبرانی ج۱، ص۶۲، ح۳۴ و کنز العمال للمتقی الهندی، ج۵، ص۶۳۱ همچنین تاریخ مدینة دمشق لأبن عساکر، ج۳۰، ص۴۱۸ و در تاریخ الطبری، ج۲، ص۶۱۹

(۱5] الوافی بالوفیات ج۶، ص۱۷

[۱6] میزان الاعتدال ج۱ص۱۳۹ شماره ۵۵۲

(۱7] صحیح بخارى، ج ۲، ص ۵۰۴، کتاب الخمس، باب ۸۳۷، ح‏۱۲۶۵٫

[۱8] صحیح بخارى ، ج ۳ ، ص ۲۵۳ ، کتاب المغازى ، باب ۱۵۵ غزوة خیبر ، حدیث ۷۰۴

[19] سیر اعلام النبلاء،ج ۱۵،ص ۵۷۸

[۲0] اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۱، ح 

علم غیب از دیدگاه روایات


از بررسی روایات معتبر اسلامی نیز همان مطلبی که آیات به آن دلالت دارند به دست می‏آید یعنی پیامبر و ائمه هدی علم غیب ذاتی ندارند و علم غیب آنها کسبی و از ناحیه خداوند است. در مجمع‏البیان در تفسیر آیه‏ی «لله غیب السموات و الارض»[1] یعنی علم غیب آسمانها و زمین مخصوص خداوند است می‏گوید: بعضی از افراد به گروه شیعه تهمت زده و گفته‏اند با اینکه این آیه دلالت دارد که علم غیب در انحصار خداوند است شیعه می‏گوید: امامان (ع) علم غیب می‏دانند و حال آنکه ما کسی را از شیعه سراغ نداریم که داشتن علم غیب را برای غیر خدا ممکن بداند، زیرا دانستن غیب مخصوص کسی است که ذاتا همه معلومات را بداند و کسی که دارای این وصف است منحصرا خدا است و هیچکس در این وصف با آن ذات مقدس شرکت ندارد و هر کس که معتقد باشد که غیر خدا با خداوند در این صفت شرکت دارد از ملت اسلام خارج است. و اما آنچه از امیرمومنان (ع) خاصه و عامه نقل نموده‏اند که از مغیبات خبر داده مانند اینکه از صاحب زنج خبر داده و فرموده.
کانی به و قد سار بالجیش الذی لا یکون له غبار و لا لجب و لا قعقعه لجم و لا حمحمه خیل یثیرون الارض باقدامهم کانها اقدام النعام.[2]
ای احنف: مانند آنست که من او را (رئیس زنگیان را) می‏بینم در حالتی که با لشگری خروج می‏کند که گرد و غبار و غوغا و هیاهو و صدای لجام و آواز اسبها ندارند، به قدمهای خود زمین را می‏کوبند قدمهاشان مانند قدمهای شترمرغان است.
او «رئیس زنگیان» از اهل ری بود و خود را علوی می‏دانست و مدعی بود که پدرش محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‏طالب است. ولی در نسب او طعن زده و علمای انساب متفقند که او علی بن محمد بن عبدالرحیم است و جد مادرش محمد بن حکیم اسدی با زید بن علی بن الحسین بر هشام بن عبدالملک خروج کرد و پس از کشته شدن زید به قریه‏ای به نام «ورزنین» فرار کرد و در این قریه علی بن محمد رئیس زنگیان به دنیا آمد. سپس به عراق رفت و کنیزی خریداری کرد که از او محمد پدر علی متولد گردید. خلاصه در سال 255 آهنگ بصره نمود و غلامان زنگی را که کارکنان اهل بصره بودند به یاری خود دعوت نمود و آنها خواجه‏های خود را کشته و انواع فتنه و فساد بر اهل بصره وارد ساختند.
و از فرمانروائی «مروان بن حکم» خبر داده:
اما ان له امره کلعقه الکلب انفه و هو ابو الاکبش الاربعه و ستلقی الامه منه و من ولده یوما احمر.[3] یعنی آگاه باشید که او را امارت و حکومتی خواهد بود بسیار کوتاه چون لیسیدن سگ بینی خود را و او پدر چهار رئیس است و زود است که مردم از مروان و فرزندانش روز سرخ را دریابند.
و آنچه از ائمه هدی در مورد اخبار از غیب نقل شده مثل آنچه حضرت صادق (ع) به عبدالله بن حسن در حضور جمعی از علویین و عباسیین که اجتماع کرده بودند تا با فرزند وی محمد بیعت کنند فرمود قسم به خدا خلافت به تو و فرزندانت نخواهد رسید ولی خلافت نصیب آنهاست و اشاره کرد به عباسیین و فرزندان تو مقتول خواهند شد. از آن پس حضرت از جا برخواست در حالی که بر بازوی عبدالعزیز بن عمران تکیه داده بود و رو به وی کرد و فرمود آیا صاحب عبای زرد (منظور وی ابوجعفر دوانیقی بود) را ندیدی؟ گفت چرا فرمود قسم به خدا او محمد فرزند عبدالله را خواهد کشت.
عاقبت امر همانطور که آن حضرت فرمود گردید.

و نیز مانند گفتار حضرت رضا (ع) که فرمود «بورک قبر بطوس و قبران ببغداد» حضار سوال کردند یکی از این قبور (که قبر موسی بن جعفر است) می‏شناسیم دیگر کدام است؟ فرمود در آینده خواهید شناخت، سپس دو انگشتش را به هم نزدیک کرد و فرمود قبر من و هارون این چنین است.
و همچنین گفتار حضرت رضا (ع) به علی بن احمد وشاء در هنگامی که از کوفه به مرو می‏آمد: همراه تو حله‏ای در میان بقچه است که دخترت به تو داد و گفت این را بفروش و از قیمت آن برای من فیروزه بخر، و امثال این روایات، همه از پیغمبر اکرم (ص) اقتباس شده است و خداوند آن حضرت را از این امور آگاه کرده است.
بنابراین کسانی که به ما نسبت بدهند که ما معتقدیم که ائمه (ع) غیب می‏دانسته‏اند، نسبت ناروائی به ما داده‏اند که ما هرگز به این نسبت راضی نیستیم.[4]
علامه امینی چه می‏گوید؟
محقق فقید امینی که :
جاوید جنان جای بادش جا در کنف خدای بادش در کتاب گرانمایه «الغدیر می‏گوید: برخی از دانشمندان تسنن[5] به شیعیان این نسبت را داده‏اند که آنان معتقدند که امامانشان «غیب» می‏دانند و بر اساس این نسبت شیعیان را مورد توبیخ قرار داده‏اند. مرحوم علامه امینی در پاسخ به این اتهام و روشن ساختن اعتقاد شیعه در ضمن بررسی آیات قرآن و روایات معتبر همان مطلبی را که ما قبلا خاطرنشان ساختیم بیان می‏کند و می‏گوید علم غیب ذاتا و اصالتا مخصوص خداوند است و هر کس را که او بخواهد از «غیب» آگاه می‏سازد و هر که را خداوند از غیب آگاه کند علم غیب او کسبی خواهد بود سپس ایشان برای اینکه اهل تسنن آگاهی بیشتری از موازین اعتقادی شیعه پیدا کنند این حدیث را از امالی شیخ مفید نقل می‏کند: شخصی به نام یحیی از حضرت موسی ابن جعفر (ع) سوال کرد که برخی از مردم گمان می‏کنند که شما علم غیب می‏دانید؟
حضرتش از شنیدن این سخن برآشفت و از روی تعجب فرمودند سبحان الله سپس گفتند دست بر سر من بگذار قسم بخدا موهای بدن من از شنیدن این کلام راست شد این چه نسبتی است که به ما می‏دهند، اینچنین نیست که گمان کرده‏اند ما آنچه داریم و می‏دانیم از پیغمبر (ص) به ارث برده‏ایم و به پیغمبر هم از خدا رسیده است.[6] سپس علامه امینی می‏گوید تعجب است که آقایان اهل تسنن ما را برای اعتقاد به چنین علمی که ما برای امامان قائلیم و هیچگونه اشکالی ندارد سرزنش می‏کنند در صورتی که آنها در برخی از کتابهای خود برای بعضی از عباد و زهاد خودشان بالاتر از آنچه ما برای امامان قائلیم گفته‏اند چنانکه نوشته‏اند. حذیفه یمانی گفت انی اعلم ما کان و ما یکون الی یوم القیامه» من آگاهم به آنچه بوده و آنچه تا قیامت خواهد شد. یا می‏گویند در جلوی چشم برخی از زهاد لوح محفوظ بود که هر چه را می‏خواست بداند به آن لوح نگاه می‏کرد و آگاه می‏شد.
شگفت این است که اینگونه نسبتهای بزرگ را به این افراد می‏دهند و اشکالی هم در آن نمی‏بینند، اما نسبت «علم غیب» را به آن ترتیبی که ما گفتیم به ائمه مورد اشکال و توبیخ قرار می‏دهند.
سپس حضرت طریقه‏ی آگاهی از غیب را به این صورت بیان فرمودند که اسرار غیبی را خداوند به جبرئیل و جبرئیل به حضرت محمد (ص) و حضرت محمد به هر کس که خواسته است (منظور خودت امیرمومنان است) اعلام داشته.
خبر چهارم باب مذکور نیز که رکود وثوق است به این مضمون است که عمار ساباطی می‏گوید: از حضرت صادق علیه‏السلام پرسیدم که امام غیب می‏داند؟ فرمودند نمی‏داند، اما هرگاه بخواهد از غیب آگاه شود خداوند او را بدان چیز آگاه می‏سازد.[7]

منابع

سایت فطرت
1) سوره هود آیه 123.
2) صبحی الصالح ص 185 کلام 128.
3) خطبه 73 صبحی الصالح ص 102.
4) مجمع البیان ج 5 صفحه‏ی 205.
5) که نامشان را ذکر می‏کند.
6) الغدیر ج 5 صفحه‏ی 58 حدیثی را از امالی مفید نقل فرموده در بحارالانوار ج 25 طبع جدید ص 69 نیز مذکور است نظر علاوه شارح خوئی درج 8 شرح نهج‏البلاغه ص 226 نیز نسبت به علم غیب پیغمبر و امام مانند علامه امینی است.
7) ... عن عمار الساباطی قال سالت اباعبدالله علیه‏السلام عن الامام یعلم الغیب فقال: لا ولکن اذا اراد ان یعلم الشی‏ء اعلمه الله ذلک (اصول کافی ج 1 ص 257 روایت 4).

ایرانیان در قرآن

ایرانیان از اَعلام تصریح‌ناشده در قرآن است که مفسران بسیاری ذیل آیات ۵۴ مائده، ۱۳۳ نساء؛ ۳۹ توبه؛ ۲ تا ۹ روم و برخی آیات دیگر از آنها یاد کرده و این آیات را بر آنان تطبیق‌داده‌اند.[۱]

ایرانیان که در منابع اسلامی از آنها به «فُرْس»(جمعِ مکسر فارسی) تعبیر می‌شود به ساکنان سرزمین ایران بزرگ گفته می‌شود. این سرزمین شامل فلات وسیع ایران بوده است، که از شرق به رود سند (در پاکستان کنونی)، از غرب به جلگه بین‌النهرین (عراق)، از شمال به دریای خزر، از شمال شرق به رود جیحون و ازجنوب به خلیج فارس محدود می‌شد.[۲]

ایرانیان در شأن نزول آیات قرآن

  1. آیات ابتدایی سوره روم پس از آن نازل شد که مشرکان از شنیدن خبر پیروزی ایرانیان بر رومیان خوشحال شدند و آن‌را به فال نیک گرفتند، زیرا مجوس (زرتشتیان) دوگانه‌پرست بر اهل کتاب (مسیحیان) موحَد پیروز شده بودند. آن‌ها به شماتت مسلمانان پرداختند و از این حربه برای تضعیف روحیه مسلمانان بهره جستند.[۳] در این شرایط، آیات «الم‌* غُلِبَتِ الرّوم * فی اَدنَی الاَرضِ وهُم مِن بَعدِ غَلَبِهِم سَیَغلِبون * فی بِضعِ سِنینَ لِلّهِ الاَمرُ مِن قَبلُ ومِن بَعدُ ویَومَئِذ یَفرَحُ المُؤمِنون * بِنَصرِ اللّهِ یَنصُرُ مَن یَشاءُ وهُوَ العَزیزُ الرَّحیم * وَعدَ اللّهِ لا یُخلِفُ اللّهُ وَعدَهُ ولـکِنَّ اَکثَرَ النّاسِ لا یَعلَمون» (روم:۱ ـ ۶) نازل شد. در این آیات، خداوند از شکست ایرانیان از رومیها در آینده نزدیک خبر داده و وعده الهی را تخلف‌ناپذیر دانسته است. مفسران «بِضعِ سِنینَ» را در روایتی از پیامبر اسلام از سه تا ۹ سال شمرده‌اند.[۴] «فی اَدنَی‌الاَرضِ» نیز در آیات یاد شده بر محلی به نام اَزْرُعات شام تطبیق شده که رومیها در آنجا از ایرانیان شکست خوردند.[۵] بنا به نقل قتاده با نزول آیات مذکور، مسلمانان گفته پروردگار را تصدیق کردند تا اینکه خبر شکست ایران در سال ششم هجرت در جریان صلح حدیبیه به مؤمنان رسید و آنها شاد شدند.[۶]
  2. بنا به نقل برخی مفسران، پیامبر اسلام پیروزی مسلمانان بر ایرانیان و روم را در غزوه خندق[۷] (سال‌پنجم هجری) یا هنگام فتح مکه[۸] (سال هشتم هجری) نوید داد. منافقان آن را بعید دانسته، گفتند: آیا مکه و مدینه برای محمّد کافی نیست که در حکومت فارس و روم طمع کرده است؟ در این باره آیه «قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ المُلکِ تُؤتی المُلکَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلکَ مِمَّن تَشاءُ... = بگو بارالها مالک حکومتها تویی. به هرکس بخواهی حکومت می‌بخشی و از هر کس بخواهی حکومت را می‌گیری...» (آل‌عمران:۲۶)[۹]نازل شد. مطابق روایتی دیگر، این آیه پس از آن نازل گشت که پیامبر از خداوند خواست تا مُلک فارس و روم را برای امتش قراردهد.[۱۰]
  3. مفسران، کلمه «مجوس» در آیه ۱۷ سوره حجّ را معتقدان به دیانت زرتشتی می‌دانند که مصداق بارز آن ایرانیان بودند «اِنَّ الَّذینَ ءامَنوا والَّذینَ هادوا والصّابِـینَ والنَّصاری والمَجوسَ...». حاکمان اسلامی پس از فتح ایران به پیروی از پیامبر، مردم آن را در زمره اهل کتاب قلمداد کرده، مطابق با آنان رفتار کردند[۱۱]، چنان‌که از پیامبر و علی بن ابی طالب نقل شده که مجوس، پیامبر و کتاب آسمانی داشته‌اند.[۱۲]
  4. در آیات متعددی از قرآن، به اعراب خطاب شده است که: اگر شما دین الهی را یاری نکنید، خدا قوم دیگری را خواهد آورد که دین را به کمک آن‌ها یاری خواهد کرد. بسیاری از تفاسیر شیعه و سنی قوم مذکور را ایرانیان دانسته‌اند:
  1. بر اساس نقل مفسران شیعه[۱۳] و سنی[۱۴] هنگامی که آیه ۱۳۳ سوره نساء نازل شد که «اِن یَشَأ یُذهِبکُم اَیُّهَا النّاسُ ویَأتِ بِـاخَرینَ وکانَ اللّهُ عَلی ذلِکَ قَدیرا = ای مردم اگر او بخواهد شما را از میان می‌برد و افراد دیگری را به جای شما می‌آورد و خدا بر این کار تواناست»، پیامبر اسلام دست بر پشت سلمان فارسی زد و گفت: آنها عجم و فارس، قوم سلمان هستند.
  2. در آیه «یا اَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا مَن یَرتَدَّ مِنکُم عَن دینِهِ فَسَوفَ یَأتِی اللّهُ بِقَوم یُحِبُّهُم ویُحِبّونَهُ اَذِلَّة عَلَی‌المُؤمِنینَ اَعِزَّة عَلَی الکافِرینَ یُجاهِدونَ فی سَبیلِ اللّهِ ولا یَخافونَ لَومَةَ لائِم...» = ای کسانی که ایمان آورده‌اید هر کسی که از شما از آیین خود باز گردد [به خدا زیانی نمی‌رساند و] خداوند در آینده جمعیتی را می‌آورد که آنان را دوست دارد و آنان نیز او را دوست دارند. در برابر مؤمنان، فروتن و در برابر کافران نیرومندند. آنها در راه خدا جهاد می‌کنند و از ملامت سرزنش کنندگان هراسی ندارند...» (مائده:۵۴)، روی سخن با مرتدانی است که طبق پیش‌بینی قرآن از آیین اسلام روی بر می‌گردانند. خداوند در این آیه به مسلمانان عرب هشدار می‌دهد که اگر شما از دین باز گردید خدا به جای شما گروهی را می‌آورد که دارای صفاتی ممتاز بوده، دین خدا را یاری خواهند کرد. برخی مفسران اهل سنت[۱۵] و تشیع[۱۶] مقصود از آن قوم را ایرانیان دانسته و نوشته‌اند: چون این آیه نازل‌شد، یاران پیامبر از او پرسیدند: آنها چه کسانی هستند که اگر ما باز گردیم خدا آنان را جایگزین ما می‌کند؟ در آن هنگام، سلمان فارسی نزد پیامبر بود. پیامبر دست خود را بر دوش او نهاد و گفت: این شخص و کسان او (هذا و ذووه) یا مردمی که این از آنان است. سپس پیامبر گفت: اگر دین در ستاره ثریا باشد، هر آینه مردانی از فارس به آن دست خواهند یافت.
  3. در تفسیر آیه «اِلاّ تَنفِروا یُعَذِّبکُم عَذابـًا اَلیمـًا ویَستَبدِل قَومـًا غَیرَکُم ولا تَضُرّوهُ شیــًا واللّهُ عَلی کُلِّ‌شَیء قَدیر = اگر (به سوی میدان جهاد) حرکت نکنید، شما را مجازات دردناکی می‌کند و گروه دیگری غیر از شما را به جای شما قرار می‌دهد و هیچ زیانی به او نمی‌رسانید و خداوند بر هر چیزی تواناست». (توبه:۳۹) از سعید‌بن جبیر نقل شده که مراد از قوم دیگر، ابنای فارس هستند.[۱۷]
  4. بخش پایانی آیه ۳۸ محمد «و‌اِن تَتَوَلَّوا یَستَبدِل قَومـًا غَیرَکُم ثُمَّ لا یَکونوا اَمثالَکُم» هشداری است به عرب مسلمان که اگر قدردان نعمت پاسداری از آیین اسلام نباشند و از آن روی برگردانند خداوند این مأموریت را به گروه دیگری خواهد سپرد که در ایثار و فداکاری و نثار جان و مال در راه خدا به مراتب از آنان برترند. نقل شده که پس از نزول این آیه، برخی صحابه از پیامبر اسلام پرسیدند: مقصود از این گروهی که خداوند به آنان اشاره کرده چه کسانی هستند؟ در آن هنگام سلمان کنار پیامبر بود. او دستش را بر ران او زد و گفت: سوگند به خدایی که جانم در دست اوست او و قومش اگر ایمان به ثریا آویخته‌باشد آنها بدان دست خواهند یافت.[۱۸] جعفر بن محمد الصادق نیز آنان را غیر عرب و از موالی دانسته است.[۱۹] بنا به نقل برخی مفسران با نزول این آیه پیامبر خوشحال شد و گفت: «هی أحب إلیّ من الدنیا = این برای من محبوب‌تر است از دنیا».[۲۰]
  5. برخی مفسران چون میبدی، آلوسی و رشیدرضا ذیل آیه «فَاِن یَکفُر بِها هـؤُلاءِ فَقَد وکَّلنا بِها قَومـًا لَیسوا بِها بِکافِرین» (انعام:۸۹) مقصود از قومی را که در راه کفر گام برنمی‌دارند و در برابرحق تسلیم‌اند ایرانیان دانسته‌اند[۲۱] که به زودی اسلام را پذیرفته، در پیشرفت آن، با تمام قوا کوشیدند و دانشمندان آنها در فنون مختلف اسلامی کتابهای فراوانی تألیف کردند.[۲۲] برخی ذیل این آیه روایتی از پیامبر آورده‌اند که آن او قریش را بهترین عرب و فارس را بهترین عجم(غیر عرب) معرفی کرد.[۲۳]
  6. در صحیح مسلم روایت شده است هنگام نزول آیه «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُمّیّینَ رَسولاً... ‌= او کسی است که در میان مردم بی‌سواد رسولی از جنس خودشان مبعوث کرد...». او آن را تلاوت کرد تا به آیه «وءاخَرینَ مِنهُم لَمّا یَلحَقوا بِهِم... ‌= (و همچنین او) رسول است بر گروه دیگری که هنوز به آنها ملحق نشده‌اند...» (جمعه:۳)، یکی از صحابه از پیامبر پرسید: مقصود از کسانی که هنوز به ما نپیوسته‌اند کیان‌اند؟ پیامر دست را بر سلمان نهاد و گفت: اگر ایمان در ثریّا باشد، هر آینه مردانی از آنها (ایرانیان) بدان دست خواهند یافت.[۲۴] مانند این روایت به طرق دیگر نیز از قیس‌بن سعد‌بن عباده و... نقل شده است.[۲۵] سیوطی این روایت را از برخی کتب حدیث، از جمله صحیح بخاری، صحیح مسلم و... از پیامبر اسلام نقل کرده است.[۲۶] قرطبی بهترین تفسیرِ «وَ‌آخَرینَ مِنهُم» را ایرانیان می‌داند.[۲۷]
  1. بر اساس روایتی، جعفر بن محمد الصادق هنگامی که آیه «فَاِذا جاءَ وَعدُ اُولاهُما بَعَثنا عَلَیکُم عِبادًا لَنا اولی بَأس شَدید...» (اسراء/۱۷،۵) را تلاوت نمود، از او پرسیده شد: مراد از این بندگان رزمنده و پیکارجو در این آیه که با بنی اسرائیل و یهود در هنگام فسادشان می‌جنگند کیان‌اند؟ گفت: به خدا سوگند آنان اهل قم هستند.[۲۸]

پانویس

  1. دائرةالمعارف قرآن کریم، جلد ۵، ایرانیان
  2. کلیات تاریخ و تمدن ایران، ص۱۸۷ - ۱۸۸؛ اطلس تاریخ اسلام، ص۲۸.
  3. جامع البیان، مج۱۱، ج۲۱، ص۲۲ - ۲۳.
  4. جامع‌البیان، مج۱۱، ج۲۱، ص۲۶؛ کشف‌الاسرار، ج۷، ص۴۲۷؛ تفسیر ابن‌کثیر، ج۳، ص۴۳۶.
  5. جامع‌البیان، مج۱۱، ج۲۱، ص۲۲، ۲۴؛ الدرالمنثور، ج۶، ص۴۸۱ـ۴۸۲.
  6. جامع‌البیان، مج۱۱، ج۲۱، ص۲۴ـ۲۵.
  7. اسباب النزول، ص۸۷ـ۸۸؛ التفسیر الکبیر، ج۸، ص۴.
  8. اسباب النزول؛ ص۸۶؛ کشف الاسرار، ج۲، ص۷۰ـ۷۱.
  9. اسباب النزول، ص۸۶؛ کشف‌الاسرار، ج۲، ص۷۱.
  10. اسباب النزول، ص۸۶؛ التفسیر الکبیر، ج۸، ص۴.
  11. الدرالمنثور، ج۳، ص۲۲۸ـ۲۲۹؛ مسند ابی یعلی، ج۱، ص۲۵۷.
  12. وسائل‌الشیعه، ج۱۵، ص۱۲۶ـ۱۲۹.
  13. التبیان، ج۳، ص۳۵۲؛ مجمع‌البیان، ج۳، ص۱۸۷.
  14. تفسیر ماوردی، ج۱، ص۵۳۴؛ کشف‌الاسرار، ج۲، ص۷۲۰.
  15. کشف‌الاسرار، ج۳، ص۱۴۷؛ الکشاف، ج۱، ص۶۴۶؛ التفسیر الکبیر، ج۱۲، ص۱۹ - ۲۰.
  16. مجمع البیان، ج۳، ص۳۲۱.
  17. الکشاف، ج۲، ص۲۷۱؛ مجمع‌البیان، ج۵، ص۴۷؛ تفسیر قرطبی، ج۸، ص۹۱.
  18. جامع‌البیان، مج۱۳، ج۲۶، ص۸۶؛ الکشاف، ج۴، ص۲۳۱؛ مجمع‌البیان، ج۹، ص۱۶۴.
  19. مجمع البیان، ج۹، ص۱۶۴؛ نورالثقلین، ج۵، ص۴۶.
  20. التبیان، ج۹، ص۳۱۱؛ تفسیر قرطبی، ج۱۶، ص۱۷۱.
  21. کشف‌الاسرار، ج۳، ص۴۱۸؛ تفسیرالمنار، ج۷، ص۵۹۴؛ روح المعانی، مج۵، ج۷، ص۳۱۳.
  22. نمونه، ج۵، ص۳۳۴.
  23. کشف الاسرار، ج۳، ص۴۱۸؛ روح البیان، ج۸، ص۵۲۶.
  24. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۹۲؛ جامع‌البیان، مج۱۴، ج۲۸، ص۱۲۲؛ کشف‌الاسرار، ج۱۰، ص۹۶ - ۹۷؛ الدرالمنثور، ج۸، ص۱۵۲ـ۱۵۳.
  25. مجمع البیان، ج۹، ص۴۲۹؛ الدرالمنثور، ج۸، ص۱۵.
  26. الدرالمنثور، ج۸، ص۱۵۳.
  27. تفسیر قرطبی، ج۱۸، ص۶۱.
  28. بحارالانوار، ج۵۷، ص۲۱۶

ابلیس

 

ابلیس در آیین اسلام نام یکی از شیطان ها است

ابلیس در تاریخ

در کتاب تاریخ طبری در روایاتی از ابن عباس نقل شده: ابلیس از فرشتگان بود و نامش عزراییل بود و در زمین ساکن بود. فرشتگان ساکن در زمین جن نام داشتند. ابلیس به عبادت همی کوشید و در دانش از همه پیش بود و به همین سبب مغرور شد و در برابر فرمان خدا عصیان نمود.[۱]

در دیدگاه اسلام

خداوند سه گونه موجود عاقل و با شعور آفریده:

گونهٔ نخست، در آسمان‌ها جای دارد و فرشته نام دارد. این موجود از نور آفریده شده و شهوت جنسی، خور و خواب و شهوات دیگر را ندارد. گناه از آنان سر نمی‌زند و همواره تسلیم پروردگار است. آفرینش فرشته پیش از جن و انسان بوده است.

گونهٔ دوم، انسان است که خداوند متعال او را پدید آورد و فرمان داد تا فرشتگان بر او سجده کنند. انسان از خاک و آب آفریده شده و دارای هم و هم شهوت است.

گونهٔ سوم، نژاد جن است که خداوند آن را از آتش بی دود (و باد) پدید آورده است. جن مانند انسان عقل و شهوت دارد. آفرینش جن پیش از آدم و هم زمان با خلقت نسناس بوده‌است. خداوند دربارهٔ خلقت آنان چنین فرموده:

والجان خلقناه من قبل من نار السموم

ما طایفهٔ جن را پیش از انسان از آتش گرم و سوزان - و شعله ور بدون دود - آفریدیم.


ابلیس در قرآن

ابلیس در قرآن از نوع جن شناخته شده‌است.[۲] او از نزدیکان درگاه خداوند بود تا آنجا که در میان فرشتگان آمد و شد می کرد. پس از آفرینش آدم، خدا به همهٔ فرشتگان و همچنین به ابلیس دستور داد تا بر آدم سجده کنند.[۳] ابلیس به خاطر کبر از این کار سر باز زد.[۴] و خدا او را از خویش راند.[۵]

ابلیس از خدا درخواست مهلت تا روز قیامت کرد.[۶] و خدا به او تا روز مشخصی وقت داد.[۷] ابلیس به عزت خدا قسم یاد کرد که همه آدمیان مگر بندگان مخلصش را گمراه می کند.[۸] و خدا نیز وعده داد که جهنم را از او و همهٔ کسانی که از او پیروی می کنند پر خواهد کرد.[۹]

ابلیس، فرزندان و یارانش که شیطان نیز خوانده می‌شوند بارها در قرآن به عنوان دشمن آشکار آدمیان خطاب شده‌اند.[۲][۱۰] آنها می‌توانند، از جایی که آدمیان آنها را نمی‌بینند، آنها را ببینند.[۱۱] و انسانها را به کارهای ناپسند وسوسه کنند، ولی با یاد خدا و پناه بردن به خدا آنها از انسانها دور می‌شوند.[۱۲]

ابلیس در احادیث مذهب شیعه

در حدیثی از جعفر بن محمد-علیهماالسلام آمده‌است که روز وقت معلوم روزی است پس از ظهور مهدی(ع) که رسول خدا(ص) رجعت کرده و ابلیس را بر روی صخره (واقع در زیر قبه الصخره فعلی) به قتل می رساند.[۱۳]

منابع

  1. قران
  2. تاریخ طبری- جلد ۱ - ص ۵۳
  3. تفسیر القمی، ج۲، ص: ۲۴۶

کتابت قرآن

 

برگی از قرآن مربوط به سده ۸-۹ میلادی، به خط کوفی
جوهر و رنگ و طلاکاری، ارتفاع: ۲۳٫۷ طول: ۳۳٫۶ سانتیمتر

کتابت قرآن یکی از موضوعات بنیادین در علوم قرآنی و مجموعه علوم و معارف اسلامی است و علم قرائات و نیز علم «رسم المصحف» یا علم «مرسوم الخط» جایگاه و نقش مهمی در ارتباط با حفظ اصالت و جاودانگی قرآن بر عهده دارند.

پیشینه نگارش قرآن

ضرورت نگارش قرآن کریم در زمان حیات پیامبر اسلام روشن بود، زیرا اعتماد بر حفظ قرآن در حافظه‌ها نمی‌توانست اطمینان خاطر در مورد صیانت قرآن را فراهم سازد. از این رو، پیامبر اسلام به جهت اهتمام خاصّ به قرآن برای نوشتن وحی، آنان را که نوشتن می‌دانستند برگزید تا با دقت به ثبت و ضبط آیات اقدام نمایند و هر وقت که آیه‌ای نازل می‌شد و پیغمبر اسلام آنرا بر اصحاب فرو می‌خواند از صحابه کسانی که خط داشتند و کتابت می‌دانستند آیه را بر استخوان، چوب، برگ خرما و چیزهای معمول به زمان می‌نوشتند. این گروه «کُتّاب وحی» نامیده می‌شدند. عده‌ای هم آنها را حفظ می‌کردند.

سوره حمد بر روی تکه استخوانی از شتر

پیغمبر اسلام نیز به آموزش این خط و کتاب به مسلمین علاقه زیادی داشته‌اند. چنانکه در جنگ بدر که عده‌ای از قریش به اسارت مسلمین در آمده‌اند پیامبر اسلام شرط آزادی آنها را تعلیم خط و کتابت به عوض هدیه به مسلمین قرار دادند.

تدوین اولین قرآن

در تهیه اولین نسخه واحد قرآن به صورت فعلی نظریات مختلفی وجود دارد.

عده‌ای معتقدند که اولین نسخه واحد قرآن در زمان خلافت ابوبکر، به سعی عمر و بدست زید بن ثابت تهیه شده‌است ولی این روایت مورد اتفاق نیست. آنچه از مطالعه تاریخ صدر اسلام برمی‌آید پس از وفات پیغمبر اسلام بیم آن می‌رفت که کتاب مسلمانان از بین برود و یا اینکه مورد تحریف واقع شود. بالاخره در زمان خلافت عثمان سومین خلیفه راشدین امر به جمع‌آوری نسخ مختلف قرآن گردید و با نظر و صلاح دید عده‌ای از صحابه خاص و نزدیک پیغمبر اسلام صورت واحدی برای آن اتخاذ گشت که اینک همان متن کتاب برگزیده آسمانی مسلمین می‌باشد.

قرآن‌پژوهان بزرگ شیعه از جمله آیت‌الله خویی و مرتضی جعفر عاملی برآنند که قرآن در زمان پیامبر کاملاً و تماماً مکتوب بوده ولی مدون بوده‌است.[؟نیازمند توضیح]

نخستین کاتبان

محققان درباره اولین نویسنده وحی در مکه نام «عبدالله بن سعد» و راجع به نخستین نویسنده وحی در مدینه نام «ابیّ بن کعب» را به میان می‌آوردند. بر اساس روایات آن که بیش از همه به نگارش وحی موفق بود، در مرحله اوّل علی بن ابی طالب و سپس زید بن ثابت می‌باشد، چون این دو بیش از دیگران ملازم پیغمبر بودند.

علی بن ابی طالب و زید بن ثابت و «ابیّ ابن کعب» به خاطر ملازمت مداوم با پیامبر اسلام دارای مقامی برجسته در امر نگارش وحی و احاطه بر آیات قرآن بودند. نویسندگان وحی قرآن را بر استخوان کتف و پوست و چوب می‌نوشتند و نوشته‌ها را در جایی جمع می‌کردند.

کتابت قرآن با خط نستعلیق به روش هاشورزنی با مداد

مهدی خاکپاکی هنرمند ایرانی کتابت قرآن را در سال 1386 شروع کرد. و قرآن را به همراه ترجمه فارسی آن کتابت کرد. او این کتابت را با خط نستعلیق و به روش هاشورزنی با مداد انجام داده است.[۱]

خط

برگی از قرآن به خط حجازی
خطوط اولیه

محققان بر این عقیده‌اند که اولین رشته‌های خط عربی، خط مصری (دموتیک) می‌باشد و دومین آنها خط فنیقی و سومین آنها خط آرامی (مسند). مورخین اسلامی بر این عقیده‌اند که خط حجازی را اعراب از مردم حیره و انبار گرفته‌اند. خط حجازی دو نوع دارد:

  • نسخ اولیه: که در نامه‌نگاری و برای نوشته‌های عادی استفاده می‌شد.
  • خط کوفی: که از نوع سریانی گرفته شده‌است که برای نوشته‌های مهم و رسمی به کار می‌رفت‌.
خط کوفی
نوشتار اصلی: خط کوفی

خط کوفی تقریباً از ابتدا برای نوشتن قرآن به‌کار برده شد. پس از زمانی خط کوفی از صورت سادگی بیرون آمد و دارای قواعد و موازین معینی شد، بطوریکه از آثار باقیمانده و قرآن‌های نوشته شده آن دوران این تکامل را می‌توان مشاهده نمود.

به‌طور کلی قرآن‌هایی که از سده‌های اولیه باقی مانده به‌خط کوفی نوشته شده‌است و این موضوع تا قرن پنجم هجری ادامه داشته‌است. خط کوفی قابلیت استفاده در امور تزئینی را دارا بود و خطاطان می‌توانستند براحتی آن را به هر شکل با مقاصد و نظریات خویش منطبق سازند و پس از آنکه کاربردش را در نگارش متن قرآن از دست داد بیشتر برای کتیبه‌های تزئینی در بناها یا بر روی اشیاء مختلف گرفت.

خط ریحان
نوشتار اصلی: خط ریحان
برگی از قرآن به‌خط ریحان، سده ۱۴ میلادی، مصر

خط ریحان خطی است شبیه به خط مُحَقَّق که هر دو بین سده‌های سوم تا پنجم هجری در کنار کوفی برای نگارش متن قرآن به‌کار می‌رفتند و پس از آن به‌تدریج کاربرد خود را از دست داده و به بوته فراموشی سپرده شدند. شاهزاده بایسنقر میرزا در اویل سده نهم هجری قرآن بزرگ و زیبایی را به خط محقق نوشت.

خط نسخ
نوشتار اصلی: خط نسخ

خط نسخ از اواخر سده دوم هجری به بعد رایج شد و از اواخر سده سوم هجری رواج کامل یافت و به تمام سرزمین‌های شرقی که تحت تسلط اسلام بودند گسترش یافت. این خط رفته رفته برای کتابت قرآن جای خطوط دیگر نظیر کوفی یا محقق را گرفت و از سده پنجم هجری اغلب قرآن‌ها با این خط نگارش یافت و از آن زمان تاکنون نزدیک به ۱۰۰۰ سال است که در کتابت قرآن اغلب از این خط استفاده شده است. ایرانیان شیوه ویژه خود را در نسخ دارند و میرزا احمد نیریزی (۱۰۸۷-۱۱۵۵ قمری) از بزرگترین خوشنویسان نسخ‌نویس بوده است.

خط ثلث
نوشتار اصلی: خط ثلث

خط ثلث یکی از خطوط زیبای اسلامی است که در کتابت قرآن استفاده شده و از خطوطی است که ابن مقله آن را تنظیم و منزه کرد. به سبب آنکه از خط ثلث خطوط دیگری را به‌وجود آورده‌اند به آن «ام‌الخطوط» گفته‌اند. از خط ثلث اغلب در نگارش کتیبه‌های مختلف در بنا ها یا در کتیبه‌های سرسوره‌ها استفاده می‌شود و در قرن‌های مختلف از این خط زیبا در نگارش کتیبه‌های اسلامی در اماکن مقدسه و مذهبی و کاشی‌کاری‌ها به کار رفته‌است و در کتابت متن قرآن نمونه‌های زیادی از این خط در دست نیست. خطاطان زیادی در نگارش این خط کوشش کرده‌اند که بعضی از آن‌ها عبارتند از: یاقوت مستعصمی، عبدالله صیرفی، ابراهیم بن شاهرخ، اسدالله کرمانی، علیرضا عباسی

خط سبحان
نوشتار اصلی: خط سبحان

خط سبحان توسط سبحان مهرداد محمدپور ایجاد وبنيان گذاری گردید این خط از زیبایی خاصی در کتابت برخور دار است.با توجه به نوآوری های خود جلوه ی جدیدی از هنر خوشنویسی اسلامی را به نمایش گذاشته است ، خط سبحان ریشه ای کوفی و اقلام سته را دارا می باشد و در خوانایی و ساده نویسی تقریبا مشابه با خط نسخ است.این خط در چند شیوه ارائه شده که هر یک از این شیوه ها کاربردی خاصی را دارا می باشد به طور مثال شیوه شکسته ، شیوه کتابت ، شیوه کتیبه نویسی.از خط سبحان به دليل ظرفيت های مناسب برای کتابت قرآن ؛کتيبه نويسی و توليد آثار هنری نقاشی خط و طراحی گرافيکی استفاده می کنند. اين خط قابليت نوشتن فارسی و عربی را دارد. اين خط باتوجه به تنوع حروف به چند شيوه ی مختلف تقسيم شده است، نوع کاربردی خط سبحان در قامت خطی خود کوتاه تر از نوع کتیبه نویسی می باشد همین ویژگی نیز در خط ثلث و خط نسخ قابل مشاهده است.

اعراب‌گذاری قرآن

خط عربی در زمان بعثت افزون بر آن که از نقطه خالی بود، به شکل (علائم، حرکات، حروف و کلمات‌)، نشانه و علامت نیز نداشت؛ از آن روی قرآن نیز، طبق معمول آن زمان، اعراب نداشت‌.

تاریخ کتابت قرآن

قرآن قرون اولیه

در بعضی از قرآن‌های اولیه ستاره‌هایی به عنوان تزئین است

قرآن‌های قرون اولیه هجری به خط کوفی و روی پوست نوشته می‌شد. به مدت پنج قرن کتابت منحصر به خط کوفی بود. قرآن‌های اولیه فاقد نقاط و حرکات بودند. از جمله ویژگی‌های این قرآن‌ها:

  • نوع خط همه قرآن‌های این قرون کوفی است.
  • این قرآن‌ها بروی پوست نگارش شده‌اند.
  • اندازه قطع این قرآن‌ها متنوع است
  • بعضی از خط کوفی این قرآن‌ها با نقطه و بعضی بدون نقطه‌است.
  • تزئینات سر سوره به صورت مستطیل است و اسم سوره با خط کوفی محرر نگارش شده‌است.
  • کاتب این قرآن‌ها معلوم نیست.
  • در بعضی از این قرآن‌ها ستاره‌هایی به عنوان تزئین است.

تذهیب

قرآن مذهب مربوط به قرن 18 میلادی، کشمیر
نوشتار اصلی: تذهیب

شاید بتوان تاریخ تذهیب قرآن را همزمان با نوشتن آن دانست، به این معنی که نخست به منظور تعیین سر سوره‌ها، آیه‌ها و جزوها آن را به نوعی تزئین می‌نموده‌اند.

قدیمترین قرآن‌هایی که باقیمانده اغلب به خط کوفی است تاریخ تحریر آنها را بایستی از قرن سوم هجری به بعد دانست. به تدریج به خاطر علاقه نسبت به قرآن و همچنین عشق به تجمل هنرمندان را بر آن داشت تا در تذهیب آن دقت بیشتری بکار برند و در نتیجه این علامات از صورت سادگی بیرون آمد و جنبه تزئینی بخود گرفت.

جلدسازی

جلدی از قرآن

یکی از هنرهایی که در اوایل اسلام معمول شد هنر جلدسازی است. چنین به نظر می‌رسد که چون محافظت قرآن را هر مسلمان بر خود واجب می‌دانسته‌است از این رو معتقدین تا آنجا که میسّر بوده در حفظ کلام خدا می‌کوشیدند و تدریجاً نیز در تهیه و تزئین جلد نیز کوشش زیادی بعمل آمده‌است.

جستارهای وابسته

خوشنویسی اسلامی

منابع

  1. «وبگاه مهدی خاکپاکی». بازبینی‌شده در ۲۲ ژوئیه ۲۰۱۳.
  • سیدمحمدباقر حجتی. پژوهشی در تاریخ قرآن کریم: کاوشهای مربوط به علوم قرآنی. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۸۶. شابک ‎&#۸۲۰۶; ۹۶۴-۴۳۰-۱۱۵-۳.
  • پاک‌سرشت، مرتضی. خوشنویسی در خدمت کتابت قرآن مجید. معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. قدیانی. شابک: ۹۶۴-۴۱۷-۳۸۸-۱.
  • برزین، پروین. نگاهی به سابقه تاریخی کتابت قرآن. . مرکز اسناد و مدارک میراث فرهنگی ۴، ش. ۴۵ و ۴۶ (۱۴۵).

پیوند به بیرون

اسراری از علم بیان در مثال های قرآن (مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ) (3)

 

اسراری از علم بیان در مثال های قرآن (مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ) (3)

اعجاز در این آیه ی کریمه

در تمام آنچه گفته شد، بر خلاف آنچه که قبلاً بعضی از دشمنان اسلام گفته اند ، و به زعم خود خواسته اند – نعوذ بالله- اشتباه قرآن و معتقدان به اعجازش را برملا کنند هیچ دلیلی مبنی بر اینکه عنکبوت نر، مانند عنکبوت مادّه وظیفه ی ساخت خانه از تار تنیده شده را بر عهده داشته باشد وجود ندارد،.  پس ، تعالى الله عن ذلك علوًّا كبيرًا.

لازم است به این نکته اشاره کنیم که معجزه ی موجود در این عبارت، در کاربرد لفظ عنکبوت در قرآن به عنوان اسم مفردی که بر چیز مونثی دلالت کند نیست، زیرا همانگونه که خانم دکتر بنت الشاطىء گفته اند، «در این آیه قرآن مطابق کلام عرب نازل شده که از قدیم یعنی از زمان جاهلیت و بت پرستی کلمه ی عنکبوت را همانند کلماتی چون نملة و نحلة و دودة به عنوان مونث مجازی و مفرد به کار می برده اند، و برای اشاره به مفرد این کلمات هرگز غیر از این شکل ( یعنی   نملة، ونحلة، و دودة) را استعمال ننموده اند. این نوع تأنیث، لغوی است و  ربطی به تأنیث زیستی و بیولوژیک ندارد،» امّا  نکته ی معجزه و مهم این است که در آیه ی شریفه کار ساختن خانه به عنکبوت ماده نسبت داده شده است نه به عنکبوت نر: ﴿ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً ﴾. و این همان چیزی است که حتی خانم دکتر بنت الشاطىء، نیز از آن غفلت ورزیده و اطلاعی در مورد آن نداشته، همانگونه که بسیاری از منکران وجود اعجاز علمی در قرآن کریم نیز از آن بی اطلاعند؛ و در ردّ نظر کسانی که به وجود اعجاز در این آیه ی کریمه معتقدند، همین سخن را می گویند، امّا از این حقیقت بی خبرند.

نسبت دادن ساخت خانه ی عنکبوت به جنس ماده ی این جانور نیز  شباهت زیادی به نسبت دادن همین کار لانه سازی به زنبور عسل ماده دارد، همانگونه که خداوند در این آیه برایمان از این حقیقت پرده بر می دارد: :﴿ وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ﴾( و پروردگار تو به زنبور عسل وحى [=الهام غريزى] كرد كه از پاره‏اى كوهها و از برخى درختان و از آنچه داربست [و چفته‏سازى] مى‏كنند خانه‏هايى براى خود درست كن)[النحل:68] مراد و مخاطب،  در این آیه ی کریمه زنبور ماده ی کارگر است که شهد را جمع آوری کرده، آن را به عسل تبدیل می کند چون در آیه ای دیگر خداوند می فرماید:  ﴿... يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ ﴾( .... از درون [شكم] آن شهدى كه به رنگهاى گوناگون است بيرون مى‏آيد در آن براى مردم درمانى است راستى در اين [زندگى زنبوران] براى مردمى كه تفكر مى‏كنند نشانه [قدرت الهى] است)[النحل:69]

تعداد زنبورهای عسل نر، کم است که یکی از آنها ملکه را قبل از تخم گذاری  بارور می کند و پس از آن می میرد.

الله تعالی می فرماید: : ﴿ وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾ : و به ما این دانش را می دهد که لانه ی عنکبوت به طور مطلق از هر لانه ی دیگری سست تر است ، این جمله جمله ی استئنافیه ی خبری دیگری است که برای بیان صفت عنکبوت که تشبیه حول آن می چرخد آمده است؛ سپس این جمله را با عبارت شرطیه ﴿ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾ مقید می گرداند.

چه معنایی بلیغ تر و رساتر از این که الله تعالی از سه جهت آن را تأکید فرموده است؟ !

یعنی در ابتدای آن حرف﴿ إِنَّ ﴾، را که معنای تحقیق و تأکید می دهد آورده، سپس  ﴿ أَوْهَنَ ﴾، که ازباب { أفعل } تفضیلی است را به کاربرده، و آن را از ماده ی وهن گرفته و به کلمه ی جمع ﴿ الْبُيُوتِ ﴾ اضافه نموده، و این کلمه ی جمع را به صورت معرف باللام آورده تا مفید معنای استغراق و شمول باشد، سپس خبر (إنّ) را با (ل) تأکید ذکر کرده تا این معنا را برساند که اگر تمام خانه های دنیا را یکی یکی بررسی کنید، در پایان به این نتیجه خواهید رسید که سست ترین آنها خانه ی عنکبوت است. یعنی در حقیقت: خانه ای از آن سست تر وجود ندارد.

این آیه ی کریمه دانشمندان و محققان گذشته و حال را متحیر نموده است ، زیرا قرآن به ما می فرماید که سست ترین خانه ها خانه ی عنکبوت است، سپس این خبر را با این جمله مقید می کند و می فرماید:﴿ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾( ای کاش می دانستند).

از طرف دیگر، دانش جدید ، ثابت کرده است که خانه ی عنکبوت از نوعی تار ساخته شده که جنس آن یکی از قوی ترین نخ های موجود در طبیعت می باشد تا حدی که می تواند در برابر سخت ترین بادها دوام آورده ؛ لاشه های عنکبوت و حشرات مرده را درخود نگه می دارد گاهی حشراتی را که به مراتب بزرگتر از عنکبوت هستند در خود نگه می دارد بدون اینکه پاره شود ، در حالی که این تارها بسیار نازکند و قطرهر کدام از آنها به طور متوسط، تنها به یک میلیونم میلیمتر مربع یا به عبارتی کلفتی هر تار آن به یک چهار هزارم قطر موی سر انسان می رسد و قبل از اینکه پاره شود ، طولش پنج برابر می گردد ؛ بیست برابر از فولاد معمولی و بیست و نه برابر از آلومینیم قوی تر است و هیچ ماده ای به جز کوارتز پخته شده و داغ مقاوم تر از آن وجود ندارد. قدرت تحمل احتمالی آن به سیصد هزار رطل بر میلیمتر مربع بالغ می شود. یعنی یک نخ از تار عنکبوت به ضخامت یک انگشت ابهام، به راحتی می تواند وزن یک هواپیمای مسافر بری بزرگ را تحمل کند. به همین دلیل دانشمندان آن را فولاد زیستی یا فولاد بیولوژیک نامیده اند.  البته این حقیقتی است که انسان می تواند با نگاه کردن به لانه ی عنکبوت به آن پی ببرد؛ عنکبوت به راحتی می تواند به خاطر وزن کمش آنرا جا به جا کند امّا به راحتی نمی تواند آن را ببرد یا شکل هندسی دقیقش را تغییر دهد!

دکتر محمد الفار استاد و رییس دانشکده ی بیوشیمی دانشگاه علوم منصوره در مقاله ای که در روزنامه ی الأهرام مصر منتشر شد، می گوید « دانشمندان موفق شده اند که با به کارگیری روش های مهندسی ژنتیک، ژن هایی از بدن خود عنکبوت ها  استخراج کرده و آنها را برای تولید نخ هایی از تار عنکبوت مورد استفاده قرار دهند، این نخ ها از رشته های ابریشم قوی ترند. این روش ، به آنها امکان می دهد که با توسعه دادن کاربرد این نوع نخ ، آن را در ساخت پوشش های ضد گلوله و نخ های با کیفیت بالا برای استفاده در اعمال جراحی مورد استفاده قرار دهند.»

آیا آنگونه که دشمنان کتاب خدا ادّعا می کنند ، قرآن در زمانی که خبر می دهد که خانه ی عنکبوت سست ترین خانه هاست، از این حقایق علمی درباره ی قدرت و استحکام تار عنکبوت که خانه ی عنکبوت از آن ساخته می شود و دانش بشری به تازگی بدانها دست یافته، بی اطلاع بوده است؟؛ و آیا در زمان نزول قرآن کفار و مشرکان، خود نمی دانستند که لانه ی عنکبوت سست ترین لانه هاست یا اینکه این حقیقت را می دانسته اند؟ و اگر این حقیقت را می دانسته اند، پس چرا خداوند داشتن چنین علمی را از آنها انکار می فرماید؟

در مورد سوال اول باید بگوییم که در کتب تفسیر جوابی برای آن وجود ندارد( شاید به این دلیل که تمام تفاسیر مرجع در زمانهای قدیمتر قبل از این کشفیات علمی نوشته شده اند.) امّا جواب سوال دوم را چنین داده اند که کفار می دانسته اند که خانه ی عنکبوت از هر بنایی سست تر است، و خداوند دانستن این حقیقت را از آنها نفی نفرموده است، بلکه دانستن این حقیقت راکه (اگر کفار یاورانی غیر از الله برگزینند همانند عنکبوتی خواهند بود که خانه ای برای خود می سازد)  نفی فرموده. که اگر این را می دانستند هرگز غیر او را دوست و یار و یاور خود قرار نمی دادند امّا تصور کردند که اگر کسی غیر خدا را ولی خود قرار دهند ، به آنها عزت و قوت خواهد بخشید در حالی که حقیقت ،خلاف تصور آنان است.

از این رو می بینیم که تعدادی از علمای تفسیر بر این رأی هستند که در آیه، جمله ی﴿ وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ ﴾ جمله ی حالیه است،زیرا کامل کننده ی تشبیه است یا اینکه جمله ی معترضه است و بین این دو جمله  ﴿ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً ﴾، و جمله ی:﴿ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾ قرار گرفته است که علامه زمخشری آن را یک جمله ی معترضه و الطیبی آن را جمله ی حالیه می داند. صاحب کتاب کشف می گوید: ( سخن زمخشری مبنی بر معترضه بودن این جمله به حقیقت نزدیکتر است.)

بنابر این قول که این جمله معترضه باشد، تقدیر آیه چنین خواهد شد، : ( كمثل العنكبوت اتخذت بيتًا- لو كانوا يعلمون- وإن أوهن البيوت لبيت العنكبوت) یعنی با این حساب ﴿ لَوْ ﴾- شرطیه و متعلق به :﴿ مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً ﴾ می باشد و جواب آن محذوف است، که تقدیر آیه چنین می شود: (لو كانوا يعلمون شيئًا من الأشياء، لعلموا أن هذا مثلهم)(اگر چیزی می دانستند، این را هم می دانستند که مثال آنان چنین است) به عبارتی(لو كانوا يعلمون أن أمر دينهم بالغ هذه الغاية من الوهن، لما اتخذوه دينًا) (اگر می دانستند که دینشان این چنین سست وبی بنیاد است هرگز آن را به عنوان دین خود بر نمی گزیدند.) یا (لو كانوا يعلمون وهن الأوثان، لما اتخذوها أولياء من دون الله تعالى)(اگر بی اساس بودن و سستی بت ها را می دانستند، هرگز آنها را به جای الله تعالی یار و یاور خود نمی خواندند.)

قبلاً بیان داشتیم که این جمله استئنافی است، و برای بیان صفت عنکبوت که مطلب تشبیه حول آن می چرخد آمده است، جمله ای خبری که با عبارت شرطی :﴿ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾ مقید گردیده است. که این عبارت شرطی دانش آشکار کفار را بر اینکه لانه ی عنکبوت سست ترین است، نفی می نماید. و نفی دانستن  اینکه اگر غیر از خدا کسی را یار و یاور قرار دهند  همانند عنکبوتی خواهند شد که لانه می سازد،نیز منوط به نفی علم آنان بر سست ترین بودن لانه ی عنکبوت است، و تشبیه دومی به اولی بر همین امر دلالت دارد. از طرفی این فرموده نیز بر آن دلالت دارد که  :﴿ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾، یعنی ادات شرط (لو) را که معنای تمنی را با خود دارد، آورده تا علم آنان را نفی کند با اینکه تمنای حصول این علم را نیز برایشان دارد. مثال قرآنی دیگری برای این قسمت آیه ی زیر است :

 ﴿ وَمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾( اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازيچه نيست و زندگى حقيقى همانا [در] سراى آخرت است اى كاش مى‏دانستند)[العنكبوت:64].

ببینید چگونه این جمله با حرف تاکید﴿ إِنَّ ﴾،  و همراه (ل) تأکید در خبر آن﴿ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ﴾،  آمده است و بعد سپس با این عبارت شرطیه که علم آنان به این حقیقت را نفی می کند و تمنای حصول این علم را برایشان دارد، مقید می شود. و می فرماید:﴿ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴾. یعنی چه دور است که این حقیقت را بدانند؛ هیهات که نمی دانند . و اگر کسی می آمد و این حقیقت را به آنها می گفت، باز هم در تاریکی نادانی خود غرق می گشتند... مشابه این شیوه در قرآن، برای کسی که بخواهد در آنها بیندیشد، بسیار است .

از این معلوم می شود که ﴿ لَوْ ﴾ در اصل ادات تمنی است که بعدها برای شرط به کار گرفته شده است؛ این حالت نوعی از تعدد معنا در یک ریشه ی واحد یک کلمه است  که بستگی به کاربرد آن دارد ؛ که یکی از خصوصیات آن واقع نمودن فرضی چیزی است که اتفاق نیفتاده، که گاهی در مواردی به کار می رود که احتمال وقوع آن نمی رود یا گاهی در مورد امور محال و غیر ممکن یا شبیه محال  چه در جملات شرطی و چه در جملات غیر شرطی ،به کار می رود.  مانند این فرموده الله تعالی :

 ﴿ وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّاً لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ ﴾( و گفتند در اين گرما بيرون نرويد بگو اگر دريابند آتش جهنم سوزان‏تر است)[التوبة:81]

یا اینکه در یک جمله ی شرطی تامّه به کار می رود: :﴿ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَـكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ ﴾( اگر آنچه در روى زمين است همه را خرج مى‏كردى نمى‏توانستى ميان دلهايشان الفت برقرار كنى ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت چرا كه او تواناى حكيم است)[الأنفال:63]

امّا در مورد سوال اوّل، از مسلمانان ساکنان جزایر نقل شده است که در زمان های قدیم از تارهای عنکبوت برای ساختن تورهای ماهیگیری استفاده می کرده اند. اگر این روایت درست باشد، باید پرسید که آنان این دانش را از کجا آورده بودند، و چگونه از این حقیقت علمی مطلع شده بودند؟!

اما در جواب سوال دوم می گوییم که : اگر قرآن کریم از طبیعت لانه ی عنکبوت آگاهی نداشت، هرگز با تأکید و جزم نمی گفت که از تمام لانه ها سست تر است، و سپس این گفته را مقید به دانش آنان نمی نمود.

 این کاربرد قرآنی دلیلی بر این است که جمله ی قرآنی ﴿ وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ ﴾ ممکن نبوده بدین شیوه بیاید مگر در جواب کسی که منکر این حقیقت بوده باشد، پس این جمله جواب یک منکِر است که گفته: (ما بيت العنكبوت بأوهن البيوت) مانند همین گفتار عرب که در جواب کسی که مثلا می گوید: (ما زيد بعالم.)، چنین پاسخ می دهد که : (إن زيدًا لعالم).

یا در جواب معاندی که می گوید: (ما محمد برسول الله). می گویند: (إن محمدًا لرسول الله). این فرموده الله تعالی نیز بر همین اصل نازل شده است : ﴿ إِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ ﴾( چون منافقان نزد تو آيند گويند گواهى مى‏دهيم كه تو واقعا پيامبر خدايى و خدا [هم] مى‏داند كه تو واقعا پيامبر او هستى و خدا گواهى مى‏دهد كه مردم دوچهره سخت دروغگويند)[المنافقون:1]

لازم به ذکر است که قرآن کریم یک کتاب علمی (صرف) نیست، که تمام جزئیات را در مورد این حقایق آنگونه که علوم آنها را تبیین کرده اند ، به تفصیل  بیان کند؛بلکه قرآن قبل از هر چیز  کتاب هدایت و راهنمایی بشر است ، از این رو به اشاراتی به این پدیده ها بسنده نموده است ، اشاراتی که در آن ها پند هایی برای کسانی است که اهل پند گرفتن باشند.

و این حقیقت بر کسی پوشیده نیست، مگر بر آنکه خداوند چشمش را نابینا کرده باشد و بصیرتش را از او گرفته باشد زیرا همانگونه که قرآن می فرماید: در حقیقت چشمهای  ظاهری کور نمی گردند بلکه قلبهایی که درون سینه است بصیرت خویش را (برای دیدن حقیقت) از دست می دهند و کور می شوند. : ﴿ فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ﴾ [الحج:46].

پس این کوران و کران گنگ، کی خواهند توانست کلام الله عزوجلّ را بفهمند؟! 

IslamQT.Com 

 اسلام-قرآن و تفسیر

============

استاد محمّد اسماعیل عتّوک.

*پژوهشگر و محقق زبانشناس و استاد زبان عربی دانشگاه حلب سوریه

توبه و پذيرش آن از سوى خداوند

توبه

 

توبه در لغت به معنای رجوع و بازگشت است. بازگشت در امور فیزیکی معنای روشنی دارد، یعنی این که انسان راهی را برود و سپس آن راه را بر گردد، اما در امور نفسانی و قلبی هم توبه معنای خاص خود را دارد، توبه یعنی روح و نفس انسان که مدتی از حیات خود را با یک سری از صفات و خصلت ها گذرانده و سپری کرده و با آن ها همدم بوده است، به دلیل یک انقلاب و تحول درونی آن ها را ترک کند و بر گردد.

 

مراحل توبه و پاكسازى

از نشانه‌هاى رحمت و لطف وسيع الهى، نعمت توبه و پذيرش توبه از سوى خداوند است، توبه به معنى ترك گناه، بازگشت به سوى خدا و عذرخواهى در پيشگاه خداوند است.

عذرخواهى بر سه گونه است؛

گاهى عذر آورنده مى‌گويد: من اصلاً فلان كار را انجام نداده‌ام. گاهى مى‌گويد: من به آن جهت اين كار را انجام دادم. و گاهى مى‌گويد: اين كار را انجام دادم ولى خطا كردم و بد كردم و اينك پشيمانم. اين همان توبه است.

 

توبه در اسلام داراى شرايطى است؛ 1- ترك گناه، 2- پشيمانى از گناه، 3- تصميم بر انجام ندادن دوباره گناه، 4- تلافى و جبران گناه.(1)

توبه همچون بيرون آوردن لباس چركين از بدن و پوشيدن لباس پاك و تميز است. توبه همچون شستشوى بدن آلوده و عطر زدن است.

قرآن در آغاز سوره هود مى‌فرمايد:

و ان استغفروا ربكم ثم توبوا اليه (2)؛ و از پروردگار خود آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد.

آوردن استغفار و توبه در يك آيه، حاكى از آن است كه اين دو با هم تفاوت دارند، اولى به معنى شستشو و دومى به معنى كسب كمالات است. انسان نخست بايد خود را از گناهان پاك سازد و سپس خود را به اوصاف الهى بيارايد، نخست هرگونه معبود باطل را از قلب خود بزدايد و سپس معبود حق را در آن جاى دهد، به قول حافظ:

تا نفس، مبرّا ز نواهى نكنى                          دل، آئينه نور الهى نكنى

 

استغفار و توبه در قرآن

توبه و استغفار در قرآن-در قرآن، ذات پاك خداوند، 91 بار غفور، «بسيار آمرزنده» و 5 بار غفّار، «بسيار بخشنده» ياد شده و در آيات بسيارى، مردم به استغفار و طلب آمرزش از درگاه خدا دعوت شده‌اند. و بيش از 80 بار سخن از توبه و پذيرش توبه به ميان آمده است. در اينجا به ذكر چند آيه مى‌پردازيم:

 

1- والّذين اِذا فَعَلوا فاحِشَة اَو ظلموا اَنفُسهم ذكروا الله فَاستَغفروا لِذُنوبِهم(3)؛ و از نشانه‌هاى پرهيزكاران آن است كه: هرگاه مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود از خدا طلب آمرزش مى‌كنند.

 

2- و من يَعمَل سُوء او يَظلِم نَفسَه ثُمّ يَستغفِرِ الله يَجد الله غَفوراً رَحيماً(4)؛ كسى كه كار بدى انجام دهد، يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند را آمرزنده و مهربان خواهد يافت.

 

3- وعد الله الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَهم مَغفِرةٌ و اجرٌ عظيم(5)؛ خداوند به آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است.

 

4- قُل يا عِبادِىَ الَّذينَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله يَغفرُ الذُّنوبَ جَميعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحيم(6)؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسيار بخشنده و مهربان است.

 

تعبيراتى كه در اين آيه آمده مانند: «بندگان من»، «نااميد نشويد»، «رحمت خدا»، «آمرزش همه گناهان»، «غفور و رحيم بودن خدا»؛ همه حكايت از وسعت دامنه استغفار و پذيرش توبه و گستردگى رحمت الهى مى‌كند، به خصوص تعبير به "عبادى"؛ «بندگان من»، كه بيانگر آن است كه همه از خوب و بد، بندگان خدا هستند و خداوند به آنها آنچنان مهربان است كه آنها را بندگان خودش خوانده است. بنابراين چشم‌انداز اميد به آمرزش، بسيار وسيع و گسترده است.

5- و اِذا سَئَلكَ عِبادِى عَنّى فَانّى قَريبٌ اُجيبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَليَستجيبوا لِى وليُؤمِنوا بى لَعلَّهُم يَرشُدون (7)؛ هنگامى كه بندگانم از تو درباره من سوال كنند، (بگو) من نزديكم به دعا كننده به هنگامى كه مرا مى‌خواند پاسخ مى‌گويم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند و به مقصد برسند.

 توبه

 

از لطايف و نكات بسيار ظريف در نزديك بودن خدا به انسان اين كه در اين آيه خداوند هفت بار، امور را به ذات پاك خود، بدون واسطه نسبت داده است: بندگان من، درباره من، من نزديكم، مرا مى‌خواند، من پاسخ مى‌گويم، دعوت مرا اجابت كند، به من ايمان آورد.

 

يار نزديكتر از من به من است                                وين عجب بين كه من از وى دورم

 

6- ... و تُوبُوا اِلى اللهِ جَمعياً اَيُّها المُؤمِنون (8)؛ اى مؤمنان! همگى به سوى خدا باز گرديد.

 

7- وَ هُو الّذى يَقبِلُ التَّوبَة مِن عِبادِه (9)؛ و خدا كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد.

 

8- ... اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابِين (449)؛ قطعاً خداوند توبه كنندگان را دوست دارد.

 

9- يا ايّها الَّذينَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً(10)؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد توبه حقيقى و خالص كنيد.

 

10- و هُو الَّذى يَقبلُ التَّوبَة عَن عِبادِه و يَعفُوا عَنِ السّيّئات (11)؛ او كسى است كه توبه بندگانش را مى‌پذيرد و از گناهان مى‌گذرد.

 

11- اَفَلا يَتُوبُونَ اِلَى الله و يَستَغفِروُنَه و اللهُ غَفُورٌ رَحيم (12)؛ آيا توبه نمى‌كنند و به سوى خدا باز نمى‌گردند و از او طلب آمرزش نمى‌نمايند. خداوند آمرزنده مهربان است.

در اين آيه با استفهام انكارى كه بيانگر تاكيد است، خداوند انسان‌ها را به سوى توبه و استغفار دعوت مى‌نمايد و با ذكر دو صفت "غفور" و "رحيم" بودنش، عواطف آنها را تحريك مى‌نمايد تا شايد به سوى خدا باز گردند و با آب استغفار، گناهانشان را بشويند و در پرتو توبه بر كمالات و فضايل انسانى خود بيفزايند.

 

توبه از ديدگاه روايات

با بررسى و تجزيه و تحليل روايات مربوط به توبه و استغفار، مطالب متنوع و جامعى، پيرامون توبه به دست مى‌آيد كه در اينجا به طور خلاصه به بخش مهمى از آن مى‌پردازيم:

 

1- توبه راستين

توبه راستين پنج ركن دارد:

- ترك گناه.

- پشيمانى از گناهان سابق.

- تصميم بر ترك گناه.

- جبران گناهانى كه قابل جبران است با اداى حق الله و حق النّاس.

- استغفار با زبان.

 

توبه نصوح چيست؟

خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:

تُوبُوا الى الله تَوبَة نَصُوحاً(13)؛ به درگاه الهى توبه نصوح كنيد.

امام صادق عليه السلام در تفسير واژه «نصوح» چنين فرمودند:هو الذَّنبُ الّذى لا يَعودُ فيه اَبداً(14)؛ آن توبه‌اى است كه هرگز به آن گناه باز نگردد.

و امام هادى عليه السلام در معنى توبه نصوح فرمود:ان يكونَ الباطِنُ كالظاهِر و افضِل من ذلك (15)؛ توبه نصوح، آن است كه باطن انسان مانند ظاهر بلكه بهتر از ظاهر باشد.

رسول خدا صلّى الله عليه وآله در معنى نصوح فرمودند:

ان يَتُوب التائِب ثمّ لايَرجع فى ذَنبٍ كما لايَعود اللَبن الى الضَّرع (16)؛ توبه كننده، هرگز به گناه باز نگردد، چنانكه شير به پستان باز نمى‌گردد.

امام على عليه السلام در معنى نصوح مى‌فرمايد:

نَدمٌ بِالقَلب و استِغفار باللّسان و القَصد على ان لا يَعود(17)؛ پشيمانى قلبى و عذرخواهى با زبان، و تصميم جدى و مداوم بر ترك گناه.

 

2- شرائط صحت و كمال توبه

شخصى براى خودنمايى در محضر على عليه السلام گفت: "استغفر الله". حضرت على عليه السلام به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا مى‌دانى استغفار (تنها به زبان نيست و) از درجه اعلى است؟ سپس فرمود: استغفار و توبه داراى شش ركن است:

- پشيمانى از گناهان قبل،

- تصميم بر ترك گناه،

- اداى حق مردم،

- اداى حق الله،

- ذوب شدن گوشت بدن كه از غذاى حرام روييده شده با حزن و اندوه،

- بدن سختى طاعت خدا را بچشد همانگونه كه شيرينى گناه را چشيده است.(18) در اين هنگام بگو: استغفر الله.(19)

جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.

 

امام سجاد عليه السلام در مورد توبه فرمودند:

انّما تَوبَة، اَلعَمل و الرُّجوع عن الاَمر و ليستِ التَّوبة بِالكَلام (20)؛ توبه يعنى كار شايسته و بازگشت از انحراف، نه لقلقه زبان.

يكى ديگر از شرايط توبه، جبران ضايعات گناه است.

قرآن در اين باره مى‌فرمايد:

اِلاّ الَّذينَ تابُوا مِن بَعدِ ذلِك وَ اَصْلحوا؛ مگر كسانى كه بعد از اين توبه كنند و به اصلاح و جبران بپردازند.

جمله "واصلحوا" بيانگر اين است كه شرط مهم توبه اصلاح و جبران ضايعات گناه است.

يكى ديگر از شرايط كمال توبه اقرار به گناه است، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام فرمودند:

والله ما ينجو من الذّنب الاّ من اقربه؛ سوگند به خدا از گناه نجات پيدا نمى‌كند، مگر كسى كه به گناه اعتراف كند.(21)

و حضرت على عليه السلام مى‌فرمايد:

المُقرّ بالذَّنبِ تائِب (22)؛ اعتراف كننده به گناه، توبه كننده است.

 

3- انواع توبه و مراحل توبه

امام صادق عليه السلام در ضمن گفتارى در مورد توبه فرمودند:

و كل فرقة من العباد لهم توبة ... و توبة الخاص، من الاشتغال بغير الله تعالى و توبة العام من الذنوب (23)؛ هر گروهى داراى يك نوع توبه هستند... توبه بندگان خاص و ممتاز، توبه كردن از لحظات غفلت از خدا و متوجه شدن به غير خداست و توبه توده مردم، توبه از گناهان است.

 

مطلب ديگر اين كه، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك گناه،مرحله نخستين توبه است، مراحل دوم توبه آن است كه توبه كننده از هر نظر به حالت روحانى قبل از گناه درآيد.

همچون بيمار و كسى كه تب دارد، كه با خوردن دارو، تب او قطع مى‌شود، ولى بعد از اين مرحله نياز به داروهاى تقويتى دارد تا با استفاده از آنها، بنيه جسمى او به مرحله قبل از بيمارى برسد و شايد سخن امام باقر عليه السلام بر همين اساس باشد كه فرمود:

التائِبُ من الذَّنب كَمَن لا ذَنبَ له و المُقيم على الذّنب و هو مستغفِرٌ منه كالمُستَهز(24)؛ توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناه ندارد و آن كس كه در گناه بماند و در عين حال استغفار كند همانند مسخره كننده است.

 

4- وسعت دامنه پذيرش توبه

چنانكه قبلاً ذكر شد، خداوند مى‌فرمايد:

... لا تَقنطوا مِن رَحمَة الله اِنّ اللهَ يَغفِر الذُّنوبَ جَميعاً(25)؛ از رحمت خدا نااميد نشويد، خداوند همه گناهان را مى‌آمرزد.

اين آيه با صراحت بيان مى‌دارد كه راه توبه به روى همه كس باز است. تا آنجا كه نقل شده «وحشى» قاتل حضرت حمزه (عليه السلام) با شنيدن اين آيه به حضور پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و اظهار توبه كرد.پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفت ولي فقط به او فرمود: از چشم من غايب شو، چرا كه من نمى‌توانم به تو نگاه كنم.

 

رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:

در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.

بعضى سؤال كردند: آيا اين آيه درباره وحشى است يا شامل همه مسلمين مى‌شود؟ پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: همه را شامل مى‌شود.(26)

وسعت و دامنه پذيرش توبه تا آنجاست كه روايت شده: شخصى در محضر حضرت رضا (عليه السلام) گفت: خدا لعنت كند كسى كه با على (عليه السلام) جنگيد. امام رضا (عليه السلام) به او فرمود:

قل الاّ مَن تاب و اَصلح (27)؛ بگو مگر كسى كه توبه كرد و خود را اصلاح نمود.

و اين بيانگر لطف الهى نسبت به گنهكاران است اصولاً اسلام راه بازگشت به سوى خدا را به روى هيچ كس نمى‌بندد، حتى در مورد عذاب سخت شكنجه گران مى‌فرمايد:

اِنّ الَّذينَ فَتَنُوا الْمُؤمِنينَ والمُؤمِناتِ ثُمَّ لَم يَتُوبُوا فَلَهم عَذابُ جَهنَّم(28)؛ براى آنان كه زنان و مردان با ايمان را شكنجه دادند، ولى توبه ننمودند عذاب دوزخ است.

جمله "ثم لم يتوبوا" حاكى از پذيرش توبه شكنجه گران است.

 

5- محبت خاص خدا به توبه كنندگان

در قرآن مى‌خوانيم:

اِنَّ الله يُحِبُّ التَّوّابين(29)؛ خداوند قطعاً توبه كنندگان را دوست مى‌دارد.

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:هر گاه مردى در شب تاريك شتر و توشه‌اش را در سفر گم كند و سپس پيدا كند، چقدر خوشحال مى‌شود، خداوند بيشتر از او نسبت به توبه كننده فرحناك مى‌شود.(30)

و در سخن ديگر فرمودند:

الله افرح بتوبة عبده من العقيم الوالد، و من الضال الواجد، و من الظمان الوارد(31)؛ خداوند به توبه بنده‌اش فرحناك‌تر است از مرد عقيمى كه داراى فرزند شود و از شخصى كه گمشده‌اش را پيدا كند، و از تشنه‌اى كه به آب مى‌رسد.

رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) فرمودند:هيچ موجودى در پيشگاه خدا، محبوب‌تر از مرد يا زن توبه كننده نيست.(32)

نيز فرمودند: التائبُ حَبيب الله (33)؛ توبه كننده، محبوب خدا است.

 

6- سرزنش از تاخير توبه

انسان، هر لحظه مامور به توبه است و فرمان توبوا، «توبه كنيد» او را به تعجيل در توبه دعوت مى‌نمايد، بنابراين تاخير در توبه تاخير در انجام فرمان الهى است و چنين كسى در هر لحظه به عنوان ترك كننده فرمان خدا به حساب مى‌آيد.

امام جواد عليه السلام مى‌فرمايد:

تَاخير التُّوبَة اِغتِرار، و طُول التَسويف حَيرَة(34)؛ تاخير توبه نوعى غرور و بى‌خبرى و طولانى نمودن آن نوعى حيرت و سرگردانى است.

 

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.

مردى از اميرمؤمنان على عليه السلام درخواست موعظه كرد، آن حضرت به او فرمود:

لا تَكُن ممّن يَرجوا الا خِرة بِغَير العَمَل و يُرَجِّى التَّوبَة بِطُول الاَمَل (35)؛ از كسانى مباش كه بدون عمل، اميد سعادت آخرت را دارند، و توبه را با آرزوهاى دراز به تاخير مى‌اندازند.نيز فرمودند: لا دينَ لِمُسَوّف بِتَوبته(36)؛ آن كس كه توبه را به آينده موكول مى‌كند، دين ندارد.

 

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ايّاكَ و التَّسويف فَانَّه بَحرٌ يُغرَقُ فيه الهَلْكى (37)؛ از تاخير انداختن (توبه) بپرهيز، زيرا تاخير انداختن توبه (همچون) دريايى است كه درمانده در آن غرق مى‌گردد.

بايد توجه داشت كه توبه هنگام مرگ، ارزشى ندارد، چنان كه ايمان و توبه فرعون هنگام غرق شدن پذيرفته نشد و در آيه 18 سوره نساء به اين مطلب تصريح شده است.

محمد همدانى مى‌گويد، از حضرت رضا (عليه السلام) پرسيدم: چرا خدا، فرعون را غرق كرد، با اين كه ايمان آورد و به توحيد اعتراف كرد؟آن حضرت در پاسخ فرمود:

لانَّه آمَنَ عند رُؤيَة البَاءس، و الايمانُ عِند رؤيَةِ البَاسِ غَير مَقبُول (38)و (39)؛ زيرا فرعون هنگام ديدن عذاب، ايمان آورد. و ايمان در اين هنگام پذيرفته نيست.

و اين را نيز نبايد از نظر دور داشت كه در روايات متعدد آمده هرگاه مؤمن گناهى مرتكب شود، تا هفت ساعت به او مهلت داده مى‌شود كه اگر در اين هفت ساعت توبه كرد، گناه او در نامه عمل ثبت نمى‌گردد، در بعضى از روايات به جاى هفت ساعت از صبح تا شب ذكر شده است، امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

إنّ العبد اذا اذنب ذنباً اُجِّل من غَدوَةٍ الى الليل فانْ استغفر الله لم يكتب عليه (40)؛ بنده وقتى كه گناه كند، از بامداد تا شب مهلت دارد اگر در اين مدت از درگاه خدا طلب آمرزش كرد، آن گناه بر او نوشته نشود.

 

7- نتايج درخشان توبه

توبه و قبولى توبه از نعمت‌ها و مواهب كم نظير الهى است و داراى آثار و نتايج بسيار درخشانى است.توبه حقيقى آنچنان انسان گنهكار را دگرگون مى‌كند، كه گويى اصلاً گناه نكرده است. چنانكه امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

التائب من الذنب كمن لا ذنب له (41)؛ توبه كننده از گناه مانند آن است كه گناهى نكرده است.


توبه حقيقى موجب پرده‌پوشى و نابودى آثار گناه مى‌گردد، امام صادق عليه السلام فرمودند:

هنگامى كه بنده توبه حقيقى كرد، خداوند او را دوست مى‌دارد، و در دنيا و آخرت گناهان او را مى‌پوشاند، هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او برايش نوشته‌اند از يادشان ببرد و به اعضاى بدن وحى مى‌كند كه گناهان او را پنهان كنيد.و به نقاط زمين (كه او در آن گناه كرده) فرمان مى‌دهد گناهان او را پنهان كنيد.

فيلقى الله حين اَلقاه و ليس شَيى يَشهد عليه بشىء من الذّنوب (42)؛ پس توبه كننده با خدا ملاقات كند به گونه‌اى كه هيچ چيز نيست كه در پيشگاه خدا گواهى بدهد كه او چيزى از گناه را انجام داده است.در آيه 8 سوره تحريم كه به توبه نصوح امر شده، به پنج ثمره و نتيجه توبه حقيقى اشاره شده كه عبارتند از:

1- بخشودگى گناهان.

2- ورود در بهشت پر نعمت الهى.

3- عدم رسوايى در قيامت.

4- نور ايمان و عمل، در قيامت به سراغ توبه كنندگان آمده و پيشاپيش آنها حركت نموده و ايشان را به سوى بهشت، هدايت مى‌كنند.(43)

5- توجه آنها به خدا بيشتر مى‌گردد، و تقاضاى تكميل نور و آمرزش كامل گناه خود مى‌كنند.

بطور خلاصه، توبه حقيقى انسان را محبوب خدا مى‌كند، آن هم به عنوان محبوب‌ترين بندگان، چنانكه امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد:

و اَحَبّ العِباد الى الله تعالى المُفَتَّنون التَّوابون(44)؛ و محبوب‌ترين بندگان در پيشگاه خدا، آنهايى هستند كه در فتنه (گناه) واقع شوند و بسيار توبه كنند.

و در روايت ديگرى از امام معصوم نقل شده (45) كه خداوند به توبه كنندگان، سه موهبت عطا كرده كه اگر يكى از آنها را به همه اهل آسمان‌ها و زمين مى‌داد همه آنها نجات مى‌يافتند:

1- بشارت به آنها كه خداوند آنان را دوست دارد،(46) و كسى كه خدا او را دوست بدارد او را عذاب نمى‌كند.

2- حاملين عرش خدا و ره‌يافتگان در جوار عرش كبريايى خداوند براى توبه كنندگان، طلب آمرزش مى‌كنند و مقامات عالى را براى آنها آرزو مى‌نمايند.(47)

3- گناهان توبه كنندگان به حسنات و پاداش‌ها، تبديل مى‌گردد و خداوند به آنها نويد رحمت و امن داده است.(48)

در پايان بحث توبه، با امام سجاد عليه السلام همنوا شويم كه در فرازى از مناجات خود از مناجات‌هاى پانزده‌گانه‌اش به پيشگاه خداوند چنين عرض مى‌كند:

الهى انت فَتَحت لِعبادك باباً الى عَفوِك، سمّيتَه التّوبه، فقلت: توبوا الى الله توبة نصوحاً، فما عذر مَن اغفل دخول الباب بعد فتحه؟ (49)؛ اى خداى من! تو آن كسى هستى كه درى به سوى عفوت براى بندگانت گشوده‌اى و نام آن را توبه نهاده‌اى و (در قرآن) فرموده‌اى: به سوى خدا باز گرديد و توجه خالص كنيد، اكنون عذر كسانى كه از وارد شدن به اين در گشوده غفلت كرده‌اند، چيست؟

 

جبران گناه

در توبه يكى از اركان مهم، جبران گناه است، كه موجب شستن آثار گناه شده و زدودن رسوبات گناه مى‌گردد.از اين جبران، در اسلام با عنوان «كفارات و تكفير» «پوشاندن و پاك كردن» ياد مى‌شود.«تكفير» در مقابل «اِحباط» است، احباط يعنى انسان با ارتكاب گناه، كارهاى نيك خود را پوچ و بى اثر كند، ولى تكفير يعنى انسان با كارهاى نيك، آثار گناهان از چهره جان خود بزدايد، به عبارت روشن‌تر توبه داراى دو مرحله است:

1- قطع و ترك گناه (پاكسازى).

2 - تقويت جان با اعمال نيك (بهسازى).

همانند بيمارى كه درمان او داراى دو بعد است، يكى خوردن داروى‌هاى درمان كننده،دوم خوردن داروهاى نيروبخش، تا آثار و ضايعات بيمارى را از بين ببرد.جبران گناهان گاهى به مرحله‌اى مى‌رسد، كه بايد گناهان سابق را تبديل به نيكى‌ها كند. يعنى نه تنها آثار گناه را از لوح دل بشويد، بلكه آثار درخشان كارهاى نيك را جايگزين آن بنمايد. به عنوان مثال اگر كسى مدت‌ها پدر يا مادرش را آزرده و اكنون توبه كرده، تنها قطع آزار كافى نيست. بلكه بايد با شيرينى محبت خود، تلخى آزار را جبران كند.

توبه

 

جبران گناه از ديدگاه قرآن

 

- و يَدْرؤُونَ بِالحَسَنَةِ السَّيّئة (50)؛ (انديشمندان) با كارهاى نيك، كارهاى بد خود را از بين مى‌برند.

- اِلاّ مَن تابَ و آمن و عَمل صالِحاً اُولئِك يُبدِّل الله سيِّئاتِهم حَسَنات (51)؛ مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، كه خداوند گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مى‌كند.

- و اَقِم الصَّلوةَ طَرَفَى النَّهار و زُلَفاً مِنَ الليل اِنَّ الحَسَنات يُذهِبْن السَّيّئات (52)؛ نماز را در دو طرف روز و اوايل شب برپا دار، چرا كه نيكى‌ها، بدى‌ها را بر طرف مى‌سازد.

 

- اِنْ تَجتَنِبُوا كَبائِرَ ما تَنهَون عَنه نُكَفِّر عَنكُم سيِّئاتِكم (53)؛ اگر از گناهان كبيره‌اى كه از آن نهى شده‌ايد، اجتناب كنيد گناهان كوچك شما را مى‌پوشانيم.

- والَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرنَّ عَنهُم سَيِّئاتِهم(54)؛ كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند، قطعاً گناهان آنان را مى‌پوشانيم.

 

منظور از پوشاندن گناه چيست؟

- ... فَالَّذينَ هاجروا وَ اُخرِجوا مِن دِيارِهم و اُوذوا فى سَبيلى و قاتَلوا وَ قُتلوا لاُكَفِّرنَّ عَنهم سَيِّئاتهم (55)؛ پس آنها كه در راه خدا هجرت كردند و از خانه‌هاى خود بيرون رانده شدند، و در راه من آزار ديدند و جنگ كردند و كشته شدند سوگند ياد مى‌كنم كه گناهان آنها را مى‌پوشانم و محو مى‌كنم.

از آيات فوق چنين نتيجه مى‌گيريم كه:

توبه‌اى مورد قبول است و موجب محو گناهان مى‌گردد كه با ايمان، عمل صالح، نماز، هجرت، جهاد و شهادت همراه باشد وگرنه ضايعات گناهان سابق، جبران نخواهد شد.

 

جبران گناه از ديدگاه روايات

در روايات بطور صريح تاكيد شده كه در توبه ترك گناه و پشيمانى، كفايت نمى‌كند. بلكه بايد آثارى را كه گناهان در زندگى انسان پديد آورده‌اند با كارهاى نيك، جبران و اصلاح نمود.

اين جبران در چهره‌هاى مخصوصى بروز مى‌كند، تا عامل تربيت و تكامل انسان گردد. براى تكميل اين بحث، به روايات زير توجه كنيد:

- رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله) مى‌فرمايد:

اتَّقِ الله حيث كنت و خالط الناس بخلق حسن و اذا عملت سيئة فاعمل حسنة تمحوها(56)؛ در هر جا هستى، از خدا بترس و با مردم با اخلاق نيك برخورد كن، و هرگاه گناهى كردى كار نيكى انجام بده كه آن گناه را محو كند.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

التّائب إذا لم يَستبن اثر التّوبة فلَيس بِتائب: يرضى الخصماء و يُعيد الصّلوات و يتواضع بين الخَلق يتّقى نفسه عن الشهوات(57)؛ هرگاه نشانه‌هاى توبه، از توبه كننده آشكار نگردد، او توبه كننده حقيقى نيست. (آشكار شدن نشانه‌هاى توبه اين است كه:) آنها را كه ادعاى حقى بر او دارند راضى كند، نمازهاى قضا شده‌اش را اعاده نمايد، در برابر مؤمنان متواضع باشد، و خود را از طغيان هوس‌هاى نفسانى حفظ نمايد ...

- اميرمؤمنان على عليه السلام فرمودند:

ثَمَرة التّوبة إستدراك فَوارط النّفس (58)؛ ميوه و اثر توبه، جبران ضايعات نفس است.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ما احسن الحَسنات بَعد السّيئات (59)؛ چقدر كارهاى نيك، بعد از گناهان شايسته و زيبا است.

- امام كاظم عليه السلام فرمودند:

من كفارات الذّنوب العِظام إغاثة المَلهوف و التّنفيس عن المَكروب (60)؛ از كفارات گناهان بزرگ، پناه دادن به انسان‌هاى پريشان و گرفتار و زدودن اندوه از اندوهگين است.

 

- شخصى از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) پرسيد: كفاره گناه غيبت چيست؟

حضرت فرمودند:تَستَغفر لِمَن إغتَبته (61)؛ براى كسى كه او را غيبت كرده‌اى، از خدا طلب آمرزش كن.

- امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد:

ثلاث كفّارات: إفشاء السّلام و إطعام الطّعام و التّهجُد باللّيل و النّاس نيام (62)؛ سه كار كفاره و جبران كننده گناه است: بلند سلام كردن، اطعام دادن، نماز شب و عبادت در آن هنگام كه مردم خوابيده‌اند.

- امام باقر عليه السلام فرمودند:

اربع مَن كنّ فيه و كان مِن قَرنه الى قَدمه ذُنوباً بَدّلها الله حَسنات: الصِّدق والحَياء و حُسنُ الخُلق و الشّكر(63)؛ اگر كسى داراى چهار خصلت باشد هر چند از سر تا قدمش را گناه فرا گرفته باشد خداوند آن گناهان را به نيكى تبديل مى‌كند:

راستگويى، شرم و حيا، نيك خلقى، روحيه شكرگزارى.

- شخصى به حضور رسول خدا (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: گناهانم بسيار شده‌اند و اعمال نيكم اندك است. پيامبر اكرم فرمود:

اكثر السّجود فانّه يحطّ الذّنوب كما تحطّ الرّيح وَرق الشجر (64)؛ سجده‌هاى بسيار بجا بياور چرا كه سجده، گناهان را آنچنان مى‌ريزد كه باد، برگ‌هاى درخت را مى‌ريزد.

 

هماهنگى جبران با گناه

جبران گناه، با كارهاى نيك، ممكن است به صورت‌هاى گوناگون مانند كمك‌هاى مالى، جهاد در راه خدا، روزه گرفتن، شب زنده‌دارى و ... انجام گيرد، ولى مناسب آن است كه جبران هر گناه متناسب با همان گناه باشد. مثلاً بى‌حجابى و ناپاكى را با حفظ كامل عفت و پاكدامنى، جبران كرد. گناه غيبت را با كنترل و مراقبت زبان، جبران نمود. گناه ظلم و بى رحمى را با احسان به مظلومان و دستگيرى از بينوايان، تلافى نمود. گناه چشم‌چرانى را با عفت چشم و نگاه‌هايى كه براى آن پاداش است مانند نگاه به قرآن و به چهره عالم و نگاه به چهره پدر و مادر، جبران نمود. چنانكه از بعضى روايات اين مطلب استفاده مى‌شود؛

 

امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد:

كفارة عمل السّلطان قَضاء حوائِج الاِخْوان (65)؛ كفاره و جبران (گناه) كارمندى حاكم ظالم، رسيدگى و برآوردن نيازمندى‌هاى برادران(مردم) است.

 

====توبه====

پي‌نوشت‌ها:

1- مفردات راغب، ص 76.

2- هود / 3.

3- آل عمران / 135.

4- نساء / 110.

5- مائده / 9.

6- زمر / 53.

7- بقره / 186.

8- نور / 31.

9- شورى / 25.

10- بقره / 222.

11- تحريم / 8.

12- تحريم / 8.

13- مائده / 74.

14- تحريم / 8.

15- كافى، ج 2 ص 432.

16- بحار، ج 6 ص 22.

17- مجمع البيان، ج 10 ص 318.

18- تحف العقول / ص 149.

19- از علامه مجلسى قدس سره نقل شده كه چهار ركن اول شرايط صحت توبه است، و دو ركن بعد دو شرط كمال توبه مىباشد.

20- نهج البلاغه، حكمت 417.

21- كشف الغمه، ج 2 ص 313.

22- وسائل الشيعه، ج 11 ص 347.

23- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 345.

24- مصباح الشريعه، ص 97.

25- كافى، ج 2 ص 435، در قرآن 8 بار ذات پاك خدا با عنوان تَوّاب رَحيم توصيف شده اين عنوان بيانگر آن است كه: اگر بنده اى توبه خود را شكست، باز نااميد نشود و مجدداً توبه كند، چرا كه خداوند بسيار توبه پذير است.

26- زمر / 53.

27- سفينة البحار (وحشى). تفسير فخر رازى، ج 27 ص 4.

28- وسائل الشيعه، ج 11 ص 266.

29- بروج / 10.

30- بقره / 222.

31- كافى، ج 2 ص 435.

32- ميزان الحكمه، ج 1 ص 541.

33- سفينة البحار، ج 1 ص 127، عيون اخبار الرضا، ج 2 ص 29.

34- جامع السعادات، ج 3 ص 51.

35- بحار، ج 6 ص 30.

36- نهج البلاغه، حكمت 150.

37- غرر الحكم، ميزان الحكمة، ج 4 ص 589.

38- بحار، ج 78 ص 164.

39- بحار، ج 6 ص 23.

40- از آيات 50 و 51 سوره يونس استفاده مىشود كه به هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته است، چرا كه توبه در چنين حالى شبيه توبه اجبارى و اضطرارى است و چنين توبه اى بى ارزش است.

41- كافى، ج 2 ص 437.

42- كافى، ج 2 ص 435.

43- كافى، ج 2 ص 431.

44- نمونه، ج 24 ص 292.

45- كافى، ج 2 ص 432.

46- كافى، ج 2 ص 432.

47- بقره، 222.

48- مؤمن / 7 9.

49- فرقان / 68 70.

50- بحار، ج 94 ص 142.

51- رعد / 22.

52- فرقان / 70.

53- هود / 114.

54- نساء / 31.

55- عنكبوت / 7.

56- آل عمران / 195.

57- بحار، ج 71 ص 242. وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.

58- بحار، ج 6 ص 35، ميزان الحكمة، ج 1 ص 548.

59- مستدرك الوسائل، ج 2 ص 348.

60- وسائل الشيعه، ج 11 ص 384.

61- شرح نهج البلاغه (حديدى)، ج 18 ص 135.

62- وسائل الشيعه، ج 15 ص 583.

63- بحار، ج 77 ص 52.

64- بحار، ج 71 ص 332.

65- بحار، ج 85 ص 162، ميزان الحكمة، ج 3 ص 477، وسائل الشيعه، ج 15 ص 584.

منبع:

گناه شناسى، محسن قرائتى، تنظيم و نگارش: محمدى اشتهاردى .